ولنتاین/ سپندارمزدگان/ اینا فقط بهونه است برای اینکه بهم بگیم چقدر دوست داریم همدیگه رو

ولنتاین/ سپندارمزدگان/ اینا فقط بهونه است برای اینکه بهم بگیم چقدر دوست داریم همدیگه رو

وارد ماه اسفند شدیم. نمیدونم چرا همین الان که شروع به نوشتن کردم اشک تو چشام جمع شده و یه بغض عجیبی گلوم رو فشار میده.  

من هیچوقت فکر نمیکردم عاشق شدن اینقدر عجیب باشه. شاید هم تا الان حس عاشق شدن واقعی رو تجربه نکرده بودم. بذار همه هفته پیش رو برات بنویسم شاید یه روزی خوندی اینا رو و واقعا متوجه شدی که اونی که من از رابطمون میخواستم چی بود.  

14 فوریه مصادف بود با ولنتاین. من از دو ماه قبلش چقدرررررررر نقشه برای این روز چیده بودم تو ذهنم برای تو. با شهناز کلی راجع بهش حرف میزدیم. به شهناز گفتم میخوام برم چرم مشهد براش یه عالمه کمربند بخرم. تو طرح ها و رنگهای مختلف. بعد با کلی شکلات بهش بدم. فکر میکردم با توجه به اینکه تو خیلی خوش تیپی و اینجور چیزا خیلی برات اهمیت داره میتونه برات جالب باشه. اون روزا من خیلی از تو آلارمی نمی دیدم. یه چیزایی منو تو رابطمون اذیت میکنه . میدونی حس اینکه من اینقدر در تکاپو هستم برای خوشحال کردن تو و تو چرا نیستی. این چرایی بود که تو تمام هفته سر منو پر کرده بود.  

بهرحال روز یکشنبه که ولنتاین بود تو زنگ زدی. یکم راجع به برنامه استیج حرف زدیم و بعدش تو گفتی امشب هم شبکه من و تو برنامه ولنتاین داره. گفتی مگه ما قبلا ولنتاین داشتیم که عاشق هم میشدیم. (قدیما رو میگفتی) و من به تو گفتم حالا چرا اینقدر عصبانی شدی . تو اعتقاد نداری به دیگران که ربطی نداره. بحثمون نشد. راستش تو مودب تر از این هستی که صداتو بلند کنی. چون منم آدم تحمل این رفتارا نیستم. اما همونجا فهمیدم که نباید این موضوع رو ادامه بدم. دلم شکست. نه برای اینکه تو چرا اینطوری گفتی، دلم برای خودم سوخت که تمام نقشه های توی سرم بهم ریخت.  

ساعت 10 رفتم چرم مشهد و با یه حسرت عجیبی دونه دونه کمربندایی که برات نشون کرده بودم رو یه بار دیگه لمس کردم. از بین همه اونا دو تا کمربند خریدم و بردم وصلشون کردم به دیوار مهربونی خیابون ولیعصر.  

هنوز به اداره نرسیده بودم که دیدم گندم به من زنگ زد برای مراسم ولنتاین. که از شب انتقالش دادن به ظهر بخاطر من که بتونم برم باهاشون. هر کاری کردم حریفش نشدم که نرم و  با یه قلب ترک خورده رفتم. تو تمام مراسم به این فکر میکردم که چرااااااااااااااا من الان به جای اینجا نباید کنار تو باشم.  

ساعت شش و نیم بود که دیگه از بچه ها خداحافظی کردم و اومدم سمت خونه. بماند که اونشب انگار همه عالم بخاطر ولنتاین ریخته بودن بیرون و اتوبانها کیپ کیپ بود. بماند که تو چقدر به من زنگ زده بودی و پشت خط من مونده بودی. تا از ماشین گندم و علی پیاده شدم شماره ات رو گرفتم. کلی غصه خورده بودی، کلی نگران. که چرا تلفن منو جواب نمیدی. منم برات گفتم که در عمل انجام شده قرار گرفتم و شرمنده. 

همونشب به من گفتی برای پنجشنبه ناهار جایی قرار نذار باهمیم. منم بهت گفتم باشه. من که همه وقتم مال توئه. این تویی که باید زمانت رو مدیریت کنی. من که مشکلی ندارم. بیصبرانه منتظر یه پنجشنبه بی دغدغه با تو بودم. که با آرامش هرچه تمام تر داشته باشمت. دلم برات تنگ شده بود. روز شنبه فقط تونستم 20 دقیقه ببینمت که تو البته میگفتی 20 دقیقه نبوده 45 دقیقه بود. ولی نمیدونم چرا برای من مثل بیست دقیقه گذشت این روزهای لعنتی سه شنبه و چهارشنبه هم نمیگذشت که من با ارامش هرچه بیشتر به پنجشنبه طلایی خودم برسم. به تو برسم.  

روز چهارشنبه شب کلی تو وب دیدمت. تو دفتر کارت. این شیوه جدیدیه که تو تو وایبر راهش انداختی. شبی که برای اولین بار تو وب دیدمت هم برام جالب بود و هم دلم گرفت. لعنت به این تکنولوژی که باعث میشه ما آدما از هم اینقدر دور بشیم.  راستش دوستش نداشتم. فکر میکنم این فقط باعث میشه من وتو دلمون خوش بشه که مثلا همدیگه رو دیدیم. مثلا و مثلا و مثلا 

بهت گفتم من با حلوا حلوا کردن دهنم شیرین نمیشه. بهت گفتم من خودتو میخوام. خود واقعیت رو. و تو مثل همیشه به من گفتی: من نیمه خالی لیوان رو میبینم و تو نیمه پرش رو. (نمیدونم شاید اینطوری باشه) اما من همیشه با واقعیت های زندگیم سعی کردم مواجه بشم. و تو رو هم واقعی میخوام.  

بماند.................................................  

روز پنجشنبه رسید . اومدی دنبالم. مثل همیشه خوش تیپ. با اون ته ریش قشنگت که دلمو آب میکنه. اولش رفتیم بنزین زدی، تو پمپ بنزین گفتی امروز باید بامن یه جایی بیای و کمکم کنی یه چیزی بخرم و حرف هم نباشه. گفتم باشه. ولی کجااااااا؟ گفتی میخوام برای ینفر یه هدیه بخرم که دلم میخواد تو راهنماییم بکنی. گفتم باشه. اما چی؟ گفتی مثلا یه گردنبند. یا مثلا یه انگشتر. دیووووووووونه. (الان که دارم اینا رو مینویسم خنده ام گرفته) گفتم برای کی؟ گفتی خانمم. و خندیدی....... گفتم باشه. میتونیم بریم میلاد نور ، میتونیم بریم ارگ تجریش، میتونیم بریم اقدسیه، میتونیم بریم.................. گفتی باشه بریم میلاد نور، خوب ساعت یکم ناجور بود و ما به تعطیلی مغازه ها خوردیم. برای همین تصمیم گرفتیم بریم ناهار بخوریم و بعد بیایم برای خرید. 

تو راه بهم گفتی این هدیه مال توئه. و انتظار دارم بدون نق و نوق منو همراهی کنی. بهت گفتم واقعا لازم نیست اینکارو بکنی. اما تو عصبانی شدی. خیلی هم عصبانی شدی. بهت گفتم همینکه میخوای اینکارو بکنی انگار کردی.  بهم گفتی اذیتم نکن. راستش اینقدر دوستات به من گفتن تو خاصی که من حساس شدم و قدرت تصمیم گیریم رو از دست دادم. وگرنه خودم میرفتم و میخریدم و میومدم.  

بهت گفتم راستش از دستت دلخورم. بخاطر برخوردت تو روز ولنتاین. من کلی برنامه ریزی کرده بودم برای تو و تو جوری رفتار کردی که من فکر کردم اعتقادی به این مسائل نداری. تو گفتی نه من اعتقاد به ولنتاین ندارم چون ما سپندارمزدگان  رو داریم. و امروز همین روزه. نمیدونم. فقط خدا کنه که واقعا نظرت این بوده باشه. راستش دلم نمیخواست بحث کنم. دلم نمیخواست امروزمون رو خراب کنم. اصلا وقتی میبینمت دلم نمیخواد گله کنم ازت. وقتی میبینمت مسخ میشم.

یه ناهار رمانتیک خوردیم. یه ناهارررررررررررررررررر رمانتیک. کلی سر ناهار گفتیم و خندیدیم. و من کلی لقمه های ریز ریز از تو گرفتم. باهات زندگی میکنم. میفهمی. ززززززززززززززززززززززززززززززندگی میکنم باهات.  

بعد ناهار رفتیم نمایشگاه ماشین. چون قراره تو ماشینت رو عوض کنی. و من برات خیلی خوشحالم. خیلی. کلا حال دل من با تو خوبه. میدونی جا و مکانش فرقی نداره. هیچ فرقی . باور کن 

کم کم داشتیم میرسیدیم به آخر یه روز خوب. گفتی بدو بریم میلاد نور. رفتیم . بذار حس اون یه ساعتی که میلاد بودیم رو برات ریز بنویسم. وارد میلادنور که شدیم. طبقه طلافروشیش. یه چیزایی در مورد تو برام خیلی جالب بود. اولا هیچ عجله ای نداشتی برای انتخاب، سر فرصت دلت میخواست همه رو ببینی تا من سرسری انتخاب نکنم، بعد گفتی خوب انتخاب کن. گفتم نه دلم میخواد ببینم تو چی میپسندی. گفتی باشه. 

یه چیز دیگه ای هم خیلی جالب بود و اون اینکه یهو هر دوتای ما از یه چیز مشترک خوشمون میومد. راستش من یکم معذب بودم. دلم نمیخواست هیچی بهت تحمیل بشه. دلم میخواست خودت تصمیم میگرفتی. بهرحال سر یه چیزی دوباره به نقطه اشتراک رسیدیم. بذار از حس اون لحظه برات بنویسم. همون چیزی که تو اینستاگرامم نوشتم................ 

نوشتم زندگی حس گرمای دو تا دسته که دور گردنت میپیچه و دلت رو گرم میکنه به دوست داشتن، یا شاید اون لحظه ای که سرت تو سینه اشه و نفس هاش روی موهاته، همون لحظه ای که دلت نمیخواد تموم شه. همون لحظه ای که دلت میخواد بستن قفل گردنبند با دستای مهربونش سالها طول بکشه، همون لحظه ای که حس میکنی اونم دلش نمیخواد این قفل حالا حالاها بسته بشه، اصلا میدونی زندگی من خط شیب گردن توئه، همون جایی که جای بوسیدن منه و دیگر هیچ.................. 

و من واقعا نه اون گردنبند برام مهم بود، نه قیمتش، نه هیچ چیز دیگه ای. شاید برای من مهمترین قسمت ماجرا حسی بود که 20 سال بود منتظرش بودم. حسی که تو بهم دادی. چون من خیلی چیزای با ارزش تر (نه) قیمتی تر از اون دارم، (چون الان بعد از تو این ارزشمندترین چیزیه که دارم) اما هیچوقت هیچکس با این حس اونا رو دور گردن من حلقه نکرده بود. حس کاراتو دوست دارم. و یه چیز دیگه اینکه تو چقدرررررررررررررر خوشحال بودی از برق چشای من. کاش همه چیز همینطوری خوب بمونه. کاش تو خیلی دوستم داشته باشی. کاش تو بفهمی که من چی از رابطمون میخوام. من دلم هیجانت رو میخواد. تکاپوت رو میخواد. دلم این دلهره های قشنگت رو میخواد که تو چشات و رفتارت میبینم وقتی حس میکنی سرحال نیستم. 

و یه چیز دیگه ای که برام جالب بود اینکه نمیخواستی رفع تکلیفی برای من هدیه بگیری. و اینکه شاید من هرچی میخواستم تو قیمت رعایت کنم؛ تو اصلا برات مهم نبود. و بقول خودت این برات مهم بود که فقط یه چیزی باشه که توی اون فرودگاه بدرخشه (اینو امروز صبح گفتی).  خوبه دارمت. جدی میگم.  

شاید بقول شهناز، بقول گندم و بقول خیلی ها باید زمان بدم به این رابطه. تا تمام این چالش ها تموم بشه. ولی خوب من، تو خوب بمون. مهربون بمون. با احساس بمون. مثل همین روزهاااااااا. دلتنگتم. دلتنگ 

و همه اینا رو نوشتم با زمزمه شعر جدید عارف 

از نفس افتاده بودم اومدی 

راهمو گم کرده بودم اومدی 

جاده خالی و بدون نور ماه 

ماهمو گم کرده بودم اومدی 

دوستت دارم لعنتی دوست داشتنی من (بقول خودت)

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد