دلم شکسته .......

دلم شکسته .......

نمیدونم فرق بین دلخور بودن با عصبانی بودن از دست کسی رو میدونی یانه؟ من خیلی دلم از دستت شکسته. چهارشنبه صبح بهم زنگ زدی. راستش واقعا دلم نمیخواست جواب بدم. یکی دوبار اول رو جواب ندادم. اما راستش خودم بیشتر بیقرارت میشم. گوشی رو برداشتم و یکم با هم حرف زدیم، بهم گفتی داری میری جلسه و وقتی از جلسه برگشتی باهام تماس میگیری.  

از جلسه که اومدی بیرون، ساعت یازده و نیم بود. بهم گفتی داری میری یه جای دیگه جلسه، ونیم ساعت بیشتر طول نمیکشه. و راس ساعت یک و نیم میای دنبالم که بریم باهم بیرون. بهت گفتم میدونم گرفتاری، برو به کارت برس. گفتی نه همین که گفتم. راستش ته دلم نمیخواستم ببینمت. دلخورم لعنتی میفهمی، دلم شکسته. دلخورممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم 

بماند که ساعت یک و نیم تو شد ساعت 3  میدونستم داری از استرس میمیری. برای پیام دادم که میدونم گرفتار شدی تو اداره. خودتو ناراحت نکن. بعدا میبینیم همدیگه رو. که یهو زنگ زدی که جلسه ام تموم شده بدو بیا. اینقدر با عجله داشتی میومدی پیش من که یهو تصادف میکنی با یه ماشین   

یکی نیست بهت بگه خوب داشتن یه رفتار متعادل و همیشگی مگه چقدر سخته که برای درست کردن چیزهای از دست رفته اینقدر خودتو به زحمت می اندازی. خیلی ناراحت شدم برات راستش.  

سوار ماشینت که شدم دیدم یه بغل نرگس برام گرفتی. منم که عاشق نرگس.  بهت گفتم هر دفعه اینقدر زیاد نگیر. نرگس یه دسته اش هم کافیه. تو گفتی آخه تو نرگس خیلی دوست داری. (امان از دست تو)رفتیم رستورانی که پنجشنبه باهم رفته بودیم، ناهار رو خوردیم. کلی خندیدیم. اومدی منو رسوندی خونه ام و رفتی. شب اومدی گروه و کلی گفتیم و خندیدیم و کلی سربه سر من گذاشتی. اونم تویی که خیلی حفظ و مراعات خیلی چیزا برات مهمه. من تعجب کرده بودم. ولی خوب راستش پابه پات هم اومدم.   

ببین راستش همه چیز خیلی خوب تموم شد، اما راستش این روزا یه چیزایی توی من شکسته. میفهمی اینو؟ انگار دیگه ته دلم نمیخوادت. (وحشت میکنم الان اینارو مینویسم) وقتی از ماشینت پیاده میشدم گفتم رفتارای زیگزاگیت رو ترک کن لطفا. بقول شهناز چطور وقتی میبینی داری منو از دست میدی، قید همه زندگیتو می زنی تا منو دوباره به دست بیاری؟ خوب همیشه اینطوری باش. نمیشه؟ چرا نمیتونی مدیریت کنی این رابطه رو؟؟؟؟!!!  

من میترسم، به خودتم گفتم مطمئنم دو هفته دیگه دوباره همین بساط رو با تو دارم. همین دلتنگیا. همین چیزا رو که از تکرارشون خسته شدم. میدونی راستش واقعا تصمیم گرفتم اینبار اگه اتفاقی افتاد بینمون، تمام راههایی رو که میتونی منو پیدا کنی رو به روت ببندم و برای همیشه دور بشم ازت.  

گاهی اوقات به خودم میگم اصلا چرا خودمو درگیر این ماجرا کردم. من که داشتم زندگیمو میکردم. خیلی گیجم. خیلی. 

باورت میشه امروز صبح اصلا دلم نمیخواست زنگ بزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واااااااااااااای خداااااااااااااایا نمیدونم چمه؟

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد