حکایت غریب ما......

حکایت غریب ما......

بقول خودت، حکایت غریبیست عشق میان من و تو  

یادمه از پنجشنبه ای برات نوشتم که با هم شام رفتیم بیرون که من حاضر نبودم با هیچ چیزی اون حس رو عوض کنم. شنبه اومدی و دیدمت. نمیدونم چرا تا فکر میکنم همه چیز داره خوب پیش میره همه چیز خراب میشه و من روزبروز بی طاقت تر و بی حوصله تر. آخرین باری که دیدمت شنبه 10 روز پیش بود. بین هفته خیلی درگیر بودی و ما با هم بیشتر تلفنی صحبت کردیم. روز چهارشنبه روز خیلی حساسی بود برای من. چون هفته بعدش میدونستی که همسرم میاد و باتوجه به احتیاطی که تو رعایت میکنی امکان دیدن ما وجود نداره. من توقع داشتم که تو چهارشنبه بیای و  همدیگه رو ببینیم. ماه پیش هم دقیقا همین مسئله تکرار شد.  

راستش فکر میکنم تو اصلا برات مهم نیست که با چه فاصله ای منو ببینی، گیجم . نمیدونم دیگه چی مینویسم! شنبه من با دوستام میرفتم کنسرت. ده بار از من پرسیدی ساعت کنسرت چنده؟ و من بهت گفتم ساعت 6 تا 8.  فکر میکردم حتما میای دنبالم. بعد کنسرت. تو سالن کنسرت بودیم که زنگ زدی. ساعت شش و نیم بود. گفتی تازه شروع شده. گفتم همین الان. گفتی وااااای من فکر میکردم ساعت 8 تموم میشه و میام دنبالت میبینمت اما الان که هشت و نیم تموم میشه دیگه نمیتونم بیام. دیرم میشه   این عجیب ترین چیزی بود که شنیدم . کاش زنگ نزده بودی و کاش اینو نمیگفتی. من حتی برای تو قد نیم ساعت تاخیر هم ارزش ندارم. خیلی بهم ریختم. و تمام لذتی رو که من میتونستم از این کنسرت ببرم تو از بین بردی. با هر ترانه ای که تموم میشد هزاربار دعا میکردم که کاش بیام بیرون، تو منتظرم باشی وگرنه واقعا برای همیشه همه چیز بینمون تموم میشه. 

روز یکشنبه تلفنت رو جواب ندادم. واقعا تصمیم به تموم شدن این ماجرا گرفتم. خیلی جدی. اومدی تو تلگرام کلی برام نوشتی و من حتی دیگه دلم نمیخواد راجع به هیچ چیزی با تو بحث کنم. اومدی دم ادارمون که ببینیم همو ولی من نیومدم پایین پیشت. دلم نمیخواست ببینمت. دوشنبه هرچی زنگ زدی برنداشتم. بعد از جلسه ات اومدی دم اداره و برام نوشتی به حرمت دوستیمون گوشیتو بردار و تلفن رو جواب بده. گفتی اگه نیای پایین بطور جدی میام بالا تو دفترت. هم خنده ام گرفته بود هم جون نداشتم باهات بحث کنم و هم اینکه واقعا میترسیدم که تو بیای دفترم. اومدم پایین. رفتیم باهم نشستیم یه جایی ناهار خوردیم. البته واقعیت اینه که نه من چیزی خوردم نه تو مثل همیشه با اشتها غذاتو خوردی. ولی تو سعی میکردی که همه چیز رو مثل همیشه درست کنی.  

واقعیت اینه که تو خوبی، مهربونی، مودبی ولی من از رفتارای زیگزاگی تو خسته شدم. من اصلا ارضا نمیشم تو این رابطه. یه روز خوبی و بعد فکر میکنی خوب کافیه دیگه. تا دو هفته میتونی هرکاری دلت خواست بکنی.  

کلی توجیه آوردی برای نیامدنت روز کنسرت. کلی باکلمات بازی کردی، اما راستش من دلم خیلی شکسته. دلشکسته تر از اونی هستم که این حرفا حال دلمو خوب کنه. 

بهت گفتم من هیچوقت سعی نکردم تو رو از نقطه ضعفی که داری اذیت کنم. اما تو میدونی نقطه ضعف من چیه و دقیقا از همون نقطه همیشه به من آسیب میزنی.  و تو حرفای خودت رو زدی. بهت گفتم برو از زندگی من، من واقعا درک میکنم که تو تمام تلاشت رو داری میکنی که این رابطه رو حفظ کنی، و ممنونم ازت. ولی واقعا فایده نداره. چون نه تو عوض میشی، نه من! ما بدرد هم نمیخوریم.  

بلندشدیم و هر کدوم از ما رفتیم سرکار خودمون. شب تو گروه کلی باهم شعر نوشتیم، اما ته دلم خیلی شکسته. اینو بفهم لطفاااااااااااااا. صبح که زنگ زدی جواب ندادم میدونی چرا؟ اصلا حرفی باهات نداشتم. اصلا دلم نمیخواست باهات حرف بزنم. هیچ چیزی برای گفتن ندارم. قفل قفلم. 

روز یکشنبه صبح بیشتر از 20 مرتبه زنگ زدی، دوشنبه 13 بار، امروز 6 بار. هر روز کمتر میشه و تو هم عادت میکنی به تموم شدن این رابطه.  

امروز برام نوشتی: 

جواب سلامم رو بده، آهای دختر بامرامی که قراره من از تو مرام رو یاد بگیرم  برات نوشتم من عاشقتم بی نهایت اما هنگم، قفلم و فکر میکنم همه چیز تموم بشه بهتره. حال دلم خوب نیست.  

برام نوشتی: من که دیشب تو گروه رسما تو رو سند زدم (چه حرف خنده داری، انگار برای من این آدمای مجازی مهمه) برام نوشتی: من فعلا مزاحمت نمیشم،  فکرکن و تصمیم بگیر. چون دو تا راه بیشتر نداری/ یا منو انتخاب کنی یا اینکه مجبوری منو انتخاب کنی... عاشقتم همیشه و بدون هیچکس برات من نمیشه.  

نمیدونم باید جوابتو چی میدادم. از فرط فشار روحی بلند شدم وسط اداره رفتم آرایشگاه ابروهامو برداشتم، گفتم شاید حالم بهتر بشه. دلم چیزای شور میخواد. حالم بده. حال دلم بده. 

راستش بی تو نمیتونم، با تو هم به این شکل نمیتونم. تصمیم خیلی سختیه اما باید بین ما همه چیز تموم بشه. الان دوباره زنگ زدی جواب ندادم. ای کاش دیگه نزنی. خیلی سختمه اسم تو رو ببینم و جواب ندم. تو نمیدونی چقدرررررررررررر خودم بیشتر زجر میکشم . چقدددددددددددددر.  

میخوام بنویسم دلخورم. اما نه، دلم شکسته . باور کن   نمیدونم چرا نمیتونم ببخشمت. مثل همیشه

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد