روزهای آروم اما عاشقونه

روزهای آروم اما عاشقونه

واااااای چند وقته این صفحه رو ننوشتم. 

تا اونجایی رو نوشته بودم که تو عروسی خواهر خانمت رفته بودی و من هم سخت درگیر سرماخوردگیم بودم که حالا زده بود به گوشم.  

تو این مدت هیچ اتفاق خاصی نیفتاده غیر از اینکه احساس میکنم تو کم کم واقعا همه سعیت رو داری برای نگهداشتن این رابطه میکنی. راستش از اولش هم همیشه همه تلاشت رو میکردی تا این رابطه حفظ بشه. تا همه دلخوری های منو حل نمیکردی نمیرفتی خونه. اینارو من هیچوقت یادم نمیره. اما الانا احساس میکنم یکم بیشتر تلاش میکنی. کنار حرفات عمل هم میکنی.  

دو هفته پیش عروسی خواهرزاده ات بود. خیلی خوشحال بودیم هر دو. من میدونستم که این مراسم خیلی برات مهمه. رفتم برات یه کراوات و دستمال جیب و .... خریدم. دلم میخواست اونشب یه جورایی کنارت باشم. یه جورایی حسم کنی.یه جورایی تو این جشن من هم شریکت باشم. یه جورایی حس کنم با هم رفتیم برای این جشن که تو اینقدر دوستش داری تدارک دیدیم. خوشت اومد ازش وقتی دیدیش. چقدر مجسمت میکردم باهاش تو ذهنم.  همینکه از پیشم رفتی گفتی برام هیچی نخر. من نمیتونم هیچ چیزی رو ببرم خونه.  راستش یکم که نه، خیلی بهم ریختم. بهت گفتم: اول بهت گفتم خوب اگه برات مشکل ایجاد میکنه بندازش دور. ولی فقط یه چیزی رو بدون و اون اینه که یاد بگیر برای این رابطه جا باز کنی تو زندگیت. یعنی چی که من هیچ چیزی نتونم برات بگیرم، یا اینکه تو خودت حق نداشته باشی برای خودت خرید کنی.....  

داشت بحثمون بالا میگرفت که بهت گفتم بهتره من برم تا دعوامون نشده. راستش یکم که نه، خیلی بهم ریختم. پیش خودم گفتم داری چکار میکنی تو حتی به اندازه یه کراوات خریدن هم حق نداری تو زندگیش  طبق معمول که تو نمیذاری هیچ دلخوری باقی بمونه زنگ زدی  و گفتی من پنجشنبه تو عروسی این کراوات رو میزنم و همه عکساشم برات میفرستم. گفتی مگه ادوکلنی که تو برام خریدی رو نبردم خونه و استفاده نکردم؟ بهت قول میدم این رو هم ببرم و استفاده اش کنم.  

دلم برای هردومون میسوزه. باور میکنی؟  

پنجشنبه رفتی عروسی و ثانیه به ثانیه از اونجا بهم زنگ میزدی، چقدر خوشحال بودی. چقدر حال کردیم با هم. بهم گفتی اینقدر  خوش تیپ شدم که نگو. بهم گفتی همونی شدم که تو میخواستی. و من تو دلم گفتم، تو از اولشم همونی بودی که من میخواستم. از همون شب اول. از همون لحظه ای که دیدمت لعنتی من   

همه چیز خوب پیش میرفت. جشن، مهمونی، تو و حال دلت. اما فرداش با کمال ناباوری بهم زنگ زدی و گفتی عروسی تو دقیقه 99 بهم خورده و عروس الان خونه مادرشه. برام از بی مسئولیتی ها و سر به هوایی های داماد گفتی و من بهت گفتم، یادته گفتم مردای شمال خوب نیستن؟ کاشکی به شمالی شوهر نمیکرد؟ وقتی از داماد میگفتی منو بردی به 18 سال پیش که خودم درگیر یه همچین آدمی شدم و تبعاتش تا الان هم منو درگیر خودش کرده.  

چقدر تو این یه هفته ای که گذشت من درگیر خاطرات تلخ خودم شدم که داشتم و حالا با این اتفاقی که برای این عروس شرقی قشنگ افتاده بود منو با خودش به اون روزها میبرد. بهت گفتم بهترین کار همینی هست که دارید انجامش میدید. یعنی جدایی.  

واقعا جلوی ضرر رو از هرجایی بگیرید منفعته. و بماند بیقراری های تو، بماند بی تابیهای عروس، بماند که این هفته چقدر واقعا به تو سخت گذشت. علاوه بر درگیری کاری خودت، فشار و استرس کار، حالا این مطلب هم اضافه شده بود. خیلی باهم حرف زدیم در موردش. خیلی درد و دل کردیم. و واقعا تو هم به این نتیجه رسیدی که باید همه چیز تموم بشه.  

میون همه این اتفاقات بد، یه اتفاق خوب هم افتاد و اون اینکه رای دادگاه کاریت به نفعتون دراومد. و اینکه این اتفاق خیلی تلخ بود ولی من حس میکنم درک بیشتری نسبت به من پیداکردی. اینکه شاید باور کردی که من تو همه این سالها چه رنج عظیمی رو تو زندگیم متحمل شدم.  بهم گفتی تو کی ممکنه از یه رابطه ای بری؟ گفتم وقتی که ببینم اولویت نیستم. وقتی که ببینم به قولایی که بهم داده میشه عمل نمیشه. وقتی که حس کنم دوستم نداری. همین...........!

کم و بیش همدیگه رو دیدیم تو این مدت و پنجشنبه رفتی شیراز و  وااااااااااااااااااای که چقدر روزایی که تهران نیستی باحاله. بی مرز دارمت. بی مرز میتونم باهات حرف بزنم. بی مرز بهم زنگ میزنی. بی مررررررررررررررررررررررز میخوامت.  از شیراز که برگشتی اومدی دنبالم رفتیم باهم یه شام رمانتیک باهم خوردیم. یه پیراهن خوشگل پوشیده بودی که دلم آب شد دیدمش تو تنت. بهت گفتم اینو فقط برای من میپوشی لعنتی خوش تیپ. گفتی باور کن من تمام تلاشم رو میکنم که اونچه تو میخوای باشم. همونی که تو دوست داری.  تمام تلاشت رو میکنی که ساعت جور کنی که باهم باشیم. که کنار هم باشیم و من اینو مدتیه خیلی خوب حسش میکنم. از شیراز برام از اون مسقطی خوشگلا آورده بودی و یه آینه شونه خوشگل برای دخترم و یه ساعت آویز برای من. منم سریع آویزونش کردم به دیوار بغل آینه اتاقم.  کلی دخترم با آینه اش حال کرد. بیشتر از اونچه که من فکرشو میکردم. بهت گفتم کلی خوشحال شدی. 

اینقدر از اتفاقات پنجشنبه خوشحال بودم که دلم نمیخواست با هیچ چیزی خرابش کنم. با هیچ چیز. دیروز تقریبا تو هیچ محیط مجازی نرفتم. دلم سکوت میخواست و فکر کردن به تو. به تویی که الان شش ماهه شدی همه زندگی من و من قدرت فکر کردن به هیچ چیزی رو ندارم. به تویی که حس میکنم آروم آروم دارم ریشه میگیرم تو زندگیت. به تویی که به قول خودت نیومدی که بری، اومدی که بمونی.  

من همیشه دوستت داشتم. نه! عاشقت بودم. حتی تو همه روزایی که ازت دلخور بودم. حتی تو همه ساعتایی که فکر میکردم باید این رابطه رو تمومش کنم.  تو همه اون لحظه ها. همیشه فکر میکنم نمیشه یه چیزی رو دوست داشت بعد یهو دیگه دوست نداشت. ما آدما وانمود میکنیم که دیگه دوستش ندارم. نه دوست داریم، خودمون رو گول میزنیم. و من عاشششششششششششقتم. (بقول خودت لعنتی دوست داشتنی من)   

برات نوشتم:  

با توام عشق قسم خورده پنهانی من/ با توام بی خبر از حال و پریشانی من/ با توام لعنتی خالی از احساس بفهم/ بیقرارت شده ام شاعره ای خاص بفهم/ لعنتی خسته ام از دوری و بی تاب شدن/ پای دلگیرترین خاطره ها آب شدن/ لعنتی خسته ام از حال بدم زخم نزن/ بی تو محکوم به حبس ابدم زخم نزن  

برام نوشتی:  

باورم کن که به عشق تو در افتادم و بس  

ای که هر روز شدی نای من و ناز و نفس

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد