حرف های شیرین بدون عمل

حرف های شیرین بدون عمل

روز دوشنبه صبح که نتونستیم با هم حرف بزنیم، یعنی تو فکر میکردی من تنها نباشم و بعدش هم که تو رفتی گمرک و بعد هم کارخونه. یکم تو نت با هم حرف زدیم. تا عصر. عصر باید میرفتم برای چکاب دوم گوشم، زنگ زدی گفتی کجایی؟ گفتم دارم میرم دکتر! گفتی منم دارم از کارخونه برمیگردم، تنهایی؟ گفتم آره. گفتی کاش بهت برسم. با یکی از همکارامم. دارم میرم شرکت. برات نوشتم برو به کارات برس. حدس زدم میری شرکت و بعدش هم احتمالا برنامه فوتبال همیشگیت! اما راستش خیلی دلم میخواست بیای پیش من، یکم همراهی تو این بیماری سه هفته ای که سهم تو از همش فقط خریدن یه شیشه شربت سینه بود برای من!!! بی خیال! تو نیومدی و من دکترم رو رفتم، اودیومتریمو کردم، برگشتم خونه. اینقدر حالم گرفته بود که حتی دلم نمیخواست گوشیمو از کیفم در بیارم. راستش همش به این فکر میکنم پس کی تو باید باشی کنار من! گوشی خونه زنگ زد. مژگان بود. سراسیمه و نگران! بهم گفت تو داری از نگرانی میمیری و ازش خواستی از حال من برات خبر بگیره! بهش گفتم خوبم. رفتم دکتر و گفته عصب حلزونی گوشت درگیر عفونت سرماخوردگیت شده و درمانت رو باید ادامه بدی. قرار شد تو گروه احوالپرسی کنیم تا تو باخبر بشی! خواستم به مژگان بگم، بهش بگو مگه برات مهمه من چی سرم اومده؟ راستش فکر میکنم تو اگه مهم بود برات که به من برسی، هرکسی که باهات بود رو پیاده میکردی سر راه و می اومدی سمت بیمارستان آتیه، یه زنگ به من میزدی، دو حال داشت یا من تنها بودم یانبودم، که اگه نبودم تو حداقل به من ثابت میکردی یه روز رو میشه بخاطر من از شرکت، از فوتبال و شاید از خیلی چیزای دیگه که مهم نیست، گذشت! و این کلی برای من قوت قلب میشد. اما تو طبق معمول به همه برنامه هات رسیدی و ساعتی که پیگیر من بودی تو راه خونه ات بودی!! این پازلایی که جور در نمیاد با اینهمه ادعایی که تو داری و من این روزا کم کم دارم به یه بی تفاوتی بدی میرسم در مورد تو! حتی دیگه حوصله ندارم راجع بهش باهات بحث کنم. سه شنبه هم که عروسی خواهر خانمت بود، رفتی و من ساعت به ساعت روزت رو تو ذهنم میچیدم. ساعت دو و چهل و هفته دقیقه شب آنلاین شدی ، و من خیالم راحت شد حالت خوبه و خوابیدم. امروز صبح زنگ زدی ، سرحال و شاد. معلوم بود خیلی بهت خوش گذشته بود دیشب. بهم گفتی معلومه کجایی؟ دیروز اصلا ازت خبر نداشتم. دکتر رفتی؟ چی شد؟ قراربود خبر بدی. گفتم نه تو به من گفتی کجایی؟ گفتم دارم میرم دکتر/ گفتی تنهایی؟ گفتم آره. و دیگه ازت خبری نشد. ببین، حرفای خودت رو میزدی و من اصلا حوصله نداشتم راجعبش بحث کنم و صبحم رو خراب کنم. و برات بگم تو مرد حرفی نه مرد عمل! بی خیال! فقط استاد بازی کردن با کلماتی! خواستم بگم اگه هرکدوم از اعضای خانواده ات با این مشکل روبرو میشدن برخوردت چی بود. اما حوصله نداشتم باور کن! فقط یه چیزی میدونم و اون اینه که فاصله ها روز به روز زیادتر میشه! شاید اینطور بهتر باشه. کلی عکس برام فرستادی. طبق معمول خوش تیپ و عالی! همیشه شاد باشی عزیزم. با کلی دلخوری - دوستت دارم
نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد