کاشکی خبر نداشتی دیوونه نگاتم ....

کاشکی خبر نداشتی دیوونه نگاتم ....

این سرماخوردگی لعنتی باعث شده که من خیلی از خاطراتم رو با تو نتونم اینجا بنویسم. تقریبا یه هفته ای میشه که سری به کلبه یواشکیمون نزدم و از تو ننوشتم. 

از شنبه هفته پیش که بیست دقیقه ای دیدمت، تا سه شنبه ای که من تو خونه زندانی بودم و نمیتونستم از خونه بیام بیرون و تو در اوج ناباوری من یهو سر رسیدی، ما همدیگه رو از مسافت دور فقط تماشا میکردیم. نه من شرایطش رو داشتم که پرواز کنم سمت تو، نه تو میتونستی بیای.  

پشت تلفن بهت گفتم حداقل از ماشینت پیاده شو راه برو سایه ات ر ببینم و تو همین کار رو کردی. دیدن قامت همچو سروت از دور دلم رو آب کرد. از خود بیخود شده بودم. یه ربعی همینطور راه رفتی تو این هوای سرد و من فقط یه سایه از تو میدیدم. گفتی من که همون سایه رو هم نمی بینم.  

به این فکر میکنم ساده دلانه ، دلمون به چه چیزایی از هم خوشه. تو رفتی اما یه بغض سنگینی تا ساعتها منو رها نمیکرد. یه حس عجیبی از خواستن.  

راستش دیگه تحمل این شرایط با این اوضاع برام خیلی سخت شده. بهت گفتم دیگه تحمل ندارم کسی لمست کنه، کسی گوشه های یواشکی لباتو که مال منه ببوسه، که چال روی چونه ات رو ببوسه، موهاتو بو کنه. همون موهای جوگندمی که من عاشقشم. و تو آهی کشیدی و گفتی، یه درصد فکر کن کسی این کارها رو بکنه. 

بهت گفتم حسود شدم، بهت گفتم خلاءت رو احساس میکنم، گفتم کمت دارم. گفتی من چی بگم که این روزا حسابی کم آوردمت. به داشتنت عادت کردم، وقتی اینجوری نمیتونیم همدیگه رو ببینیم سخت بهم میگذره،  

دیروز (شنبه) بهم زنگ زدی ، سرما خورده بودی. بهت گفتم چرا استراحت نکردی خوب؟ کاش نمی اومدی شرکت، گفتی اگه نمی اومدم از خونه بیرون چطوری به تو زنگ میزدم، چطوری صداتو میشنیدم. گفتم تو دیووووووونه ای بخدا.  

خندیدی و گفتی بدو بیا پایین ادارتونم. ببینمت میخوام برگردم خونه. پرواز کردم سمتت. چقدر سر  و صورتت بهم ریخته بود. چقدر مریض  بوسیدمت، بوئیدمت و نیم ساعتی با هم بودیم و تو رفتی سمت خونه ات. تو راه تا برسی خونه با هم کلی حرف زدیم. از دلتنگیات گفتی، و من همش این روزا آرزو میکنم که کاش تو مال من بشی. 

بهت گفتم دلم میخواد برات بنویسم، بریم تو تلگرام؟ گفتی بریم 

برات نوشتم: از اونجایی که تویی از احساس تا اونجایی که منم از احساس به تو، خیلی فاصله است. اینقدر آرزوی داشتنت رو دارم که دیگه فکر نمیکنم به اینکه تو چی هستی و کی هستی و شخصیتت چیه؟ فقط میخوامت 

برام نوشتی: عشقم
باور کن که من هم میخوامت...
میخوام که تو مال من و من مال تو باشم
منم خلاء نبودنت برام سخت شده ، دوستت دارم. 

برام نوشتی:

مجنونم و از فرط جنون خواب ندارم

جزغیر تو؛؛؛ من ؛؛؛گوهر کمیاب ندارم

گردابه ی دردم ؛؛؛پی توجیه خود انگار

این فاصله و واسطه را تاب ندارم ...


برات نوشتم: 

ليلي شده ام غير تو من يار ندارم
در بند توام ، طاقت فقدان ندارم
قلبم همه خون شد، ز دلتنگي رويت
اين فاصله را چون تو، منم تاب ندارم
بر عاشقي من نگر و چاره من شو
چون من ز غمت راه به هيچ جا ندارم ... 

یه چیزایی بگم اینجا؟ 

واقعا تو چرا هیچ وقت برای من هدیه نمیخری؟ واقعااااااا چرا؟ دیشب به شهناز میگفتم یه هفته است که همسرم اومده تهران، میدونه عاشق گل نرگسم تو این فصل، دو بار حسابی برام نرگس خریده، اما شهنازززززززز من دلم میخواد همه این کارا رو اینی که اینقدر دوستش دارم برام بکنه. شهناز بهم میگه صبر کن. درست میشه. امروز درست 5 ماهه که میشناسمت. گاهی اوقات فکر میکنم چرااااااااااااااااااااااااا تو برای من هدیه نمیخری؟  

اون شبی که با هم رفتیم هایپر، و تو خواستی برام عطر بخری رو یادته؟ یادته وقتی نخریدم چقدر ناراحت شدی و یادته گفتم دلم بجای عطر چی میخواد برام بگیری؟ یادته گفتم دلم رمانتیک بازی میخواد با تو؟ و تو گفتی باشه! ولی یه باشه بی عمل.......... یادته اون پسربچه کوچولویی که یه دسته نرگس آورد بهت بفروشه و تو تا قیمتشو شنیدی از خریدنش منصرف شدی؟  اونشب فکر کردم اگه من بودم بخاطر عشقم میخریدم. اصلا بخاطر عشقم هیچی، بخاطر کلاس خودم. یه چیزایی رو در مورد تو واقعا درک نمی کنم........

واقعا یه چیزایی رو نمی فهمم، اینکه وقتی یکی رو دوست داری چطوری میتونی به دنگ و دونگ جیبت فکر کنی؟  دلم میخواد ازت بپرسم تو اصلا به من فکر هم میکنی؟ خوب که مسلما جواب تو همیشه اینه که تو فکر کن یه لحظه بهت فکر نکنم.  

چندشب پیش بهم گفتی اگه یکی تو زندگیت پیدا بشه که همه کار برات بکنه، تو منو ول میکنی و میری باهاش؟ یکم تعجب کردم از سوالت. بهت گفتم من باید یکی رو دوست داشته باشم تا باهاش بمونم. این مهمترین اولویتمه تو انتخاب کسی که میخوام باهاش باشم. 

خواستم بهت بگم چرا فکر میکنی کسی نیست تو زندگیم که حاضره همه کار برای من بکنه؟ کسی هست که ده ساله آرزو داره بدونه من چی دلم میخواد. همه جوره هم اثبات کرده خودشو، اما میدونی بدبختی من چیه؟ اینه که من اونو نمیخواااااام. و حاضر نیستم از خدماتش استفاده کنم . 

من دلم میخواد کسی برام همه کار کنه که دوستش دارم. که دوستم داره. این روزا دلم میخواد تو برام خیلی کارا رو بکنی. نه بخاطر بحث مادیش. بخاطر اینکه ببینم چقدر به من فکر میکنی؟ چقدر برای خوشحال کردن من تلاش میکنی. 

اما راستش هرچی پیشتر میریم به بن بست عجیبی در این مورد بر میخورم. با این حال تو همون (لعنتی دوست داشتنی) منی

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد