زنده بودن بهانه می خواهد..........

زنده بودن بهانه می خواهد..........

یه چیزی یه جور خیلی بدی امروز راه گلومو بسته، نمیدونم چیه، اون گلای سرخی که تو دیشب تو گروه برای گیتی فرستادی و توجه خاصت بین اون همه خانم تو گروه به اون، اونی که موهاش بلونده و تو همیشه عاشق موی بلوندی،  یا سفر اخر هفته ات که میدونم تهران نیستی و من  

بی تو با بدن لخت خیابان چه کنم 

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم 

نمیدونم چمه؟ شاید هم آخر هفته دیگه که داری میری قشم و بازم نیستی!!  یکی نیست به من بگه آخه آخر هفته ها که تو هیچ وقت پیش من نیستی خوب چه فرقی داره کجا باشی؟!  نمیدونم. این بغض لعنتی ولم نمیکنه. دیشب وسط تولد همگروهیمون، بین اون همه بزن و برقص یهو جوابتو که به گیتی دیدم خشکم زد. همه حس خوب اون تولد همونجا خشک شد. چقدر شما مردا عجیبین.  

تا صبح خیلی با خودم کلنجار رفتم که چی بهت بگم. هی گفتم نگم؟ بگم؟ به روم نیارم. اما تا صبح کابوس میدیدم.  صبح که زنگ زدی اولین چیزی که بهت گفتم همین بود.  

ازت گله کردم........ تو از خودت دفاع کردی، گفتی من فقط تو رو دوست دارم. فقط تو رو. گفتی اگه جواب بقیه رو میدی برای اینه که وقتی جواب منو میدی شک برانگیز نباشه، اما من دیگه حالیم نیست. میفهمی؟ حالیم نیست. گفتی دیگه جواب کسی رو نمیدم. ولی من اینو نمیخوام. تو حتی جواب کسی رو ندی اما بهش فکر کنی هم .......... 

فکر کنم از شدت دوست داشتنت دارم دیوونه میشم. دست و دلم به کار نمیره. شدم مثل این دختربچه های 18 ساله بی منطق و دیوونه.  

در تقلاي ماندن و رفتن
لذت "ما" شدن مَجازي بود
من به تقدير رو زدم امّا..
سرنوشتِ دو خط، موازي بود
.
سعي كردم به تو بفهمانم
لعنتي! گريه شانه مي خواهد
از قسم دادنم نفهميدي
زنده بودن بهانه مي خواهد 

واقعا زنده بودن بهانه میخواهد ...........................

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد