این 15 روز بد...................

این 15 روز بد...................

به تمامِ تو که فکر می‌کنم مختل از روزگارِ اطراف می‌شم و هرچه خواب است به باد. من توی این ایام عید زهر دوری تو رو بدوش داشتم وتمام خاطرات بودنت رو و این روزهای نداشتنت رو زندگی میکردم. واقعا این قطرات اشک من چقدر قدرت داره که تمام دل سیاه این فاصله ها رو بشکافه و به تو برسه. این روزها سخت به این فکر میکنم که حوای تو شدن شهامتی از جنس صبر میخواد و احساسی به شفافی اشک. توی این پانزده روز لعنتی که هر روزش برای من هزار روز گذشت دلم میخواست بتونم گریه کنم. اما هر روز عصبانی تر از روز پیش بودم.  تو نمیدونی عشق چیه و چه آتشی شده بر این قلب خسته من. تو زن نیستی که بفهمی  زنی که تمام هفته منتظر بیست دقیقه های کوتاهیست که تو رو ببینه و حالا همون ملاقات های کوتاه رو هم نداره چقدر غمگین تر از قبل میتونه باشه. اونقدر غمگین که وقتی این روزهای تلخ دوری به پایان میرسه اصلا نمیخواد ببیندت و این تصمیم قاطعی بود که من گرفتم، که دیگه نبینمت.

 روز قبل عید که داشتی میرفتی، موقع خداحافظی هیچ اثری از اندوه تو چهره ات ندیدم که همه این روزها رو از هم دوریم. وقتی از ماشینت که تازه یه روز بود خریده بودیش و خیلی هم دوستش داشتی پیاده شدم، سبک نبودم. حس بدی داشتم. تمام روزای عیدی رو تو گروه برام مینوشتی و خبری ازت نبود و تازه ششم به من زنگ زدی دیگه بدتر. حتی دلم نخواست تلفنت رو جواب بدم. و ندادم  اونقدر خسته از این فرایند بودم که تصمیم گرفتم حتی وقتی برگشتی تهران دیگه نبینمت. روز یازدهم دوباره زنگ زدی و گفتی تهرانی و خواستی همدیگه رو ببینیم. اما من نیومدم. بهت گفتم دیگه نمیخوام ببینمت و تو شوک شدی. بهت گفتم دوستم نداری، بهت گفتم . بهت گفتم. بهت گفتم و تو صبورانه تک تک گفتنای منو توجیه میکردی. و من هر روز باتو مبارزه میکردم. و تو هر روز زنگ میزدی و حرف و حرف و حرف.  

روز 16 فروردین وقتی داشتم پیاده روی میکردم تو پارک، بالاخره این بغض لعنتی 20 روزه شکست و من ای کاش توی پارک نبودم تا میتونستم یه دل سیر گریه کنم. اما همون چند قطره اشک منو خیلی سبک کرد و عصبانیتم یکم فروکش کرد.  

روزهای پرمشغله کاری من، نبودنهای تو، یه زندگی بدون مهر. همه اینا منو خیلی خسته کرده. خیلی. سه شنبه بهم زنگ زدی که کجایی و من تو جلسه بودم. وقتی رسیدم خونه بهت  زنگ زدم کجایی و گفتی هایپرمی. گفتی میای پیشم؟ و من گفتم نه! تازه رسیدم خونه. گوشی رو قطع کردم و یه دقیقه نشد بهت زنگ زدم چقدر کار داری؟ گفتی خیلی. گفتم میاااااام.   

یکم شوک شدی و من اومدم.   

وقتی تو سوپر هایپرمی دیدمت انگار همه چیز یادم رفت. همه دلخوری ها. همه غصه ها و ... و برای همینه که دلم نمیخواست ببینمت و تو لعنتی می دونی که هر وقت می بینمت همه چیز یادم میره. خیلی باهم حرف زدیم، چشات پر اشک بود. و من مثل همیشه اونقدر دلتنگت بودم که نمی شنیدم فقط میدیدمت.انگار میخواستم ذخیره این 15 روزم رو ازت بگیرم. این 15 روز لعنتی که نبودی و نداشتمت.  

حتی دلم برای خط اخم روی پیشونیت هم تنگ بود.

 گاهی فکر میکنم زندگی لمسِ یک احساس است و بس  و داغ‌ترین نقطه‌ی لمسِ این احساس اون وقتی که کنار کسی که خیلی دوستش داری هستی. عکسهایی که سلفی برات میفرسته و تو وقتی بازشون میکنی، تو اوج دلتنگی دلت ضعف میره براش. ماکارانی هایی که به عشقش میپزی در حالیکه بهش گفتی نیا ببینمت. ولی بازم دلت میخواد بیاد. 

و من نمیدونم چرا نمیتونم ازت ببرم - از بس که تو لعنتی هستی. 

دلم میخواد شرح این 15 روز رو کامل بنویسم اما خیلی سرم شلوغه. ولی مینویسمش. به زودی. 

عاشششششششششقتم که امروز اینقدر حالت خوب بود.  

اما من موندم وقتی با بودن و داشتن من اینقدر حالت خوب میشه چرااااااااااااااااااااااااا غیب میشی. (میگی غیب نمیشم. شایدم تو راست میگی. این اجبار زندگی هر دوی ماست)  

دوستت دارم لعنتی خوش تیپ

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد