اردیبهشت و یک عالمه حس خوب

اردیبهشت و یک عالمه حس خوب

امروز 26 اردیبهشته . وااااااااااااای یکماهه که اینجا چیزی ننوشتم.  

چند روزی میشه که به شدت به این فکر میکنم که از کی ما زندگیمون رنگ منطق گرفت. چی شد که احساساتی نیستیم و منطقی شدیم. هرچی فکر میکنم فقط به یه جا میرسم. و اون اینه که از وقتی نقش عشق تو زندگیامون کمرنگ شد، منطق جاشو گرفت، پول جاشو گرفت و مشکلات خودشو نشون داد.  حداقل تو زندگی من که اینطوری بود. از وقتی که دخترم سه ساله شد، عشق تو زندگی من کاملا به صفر رسید، بعد از اینکه 6 ماه تو کما بودم از اتفاقاتی که برام افتاده بود، و خودم رو پیدا کردم، خواستم جای عشق رو با پیشرفت تو زندگیم پر کنم. خونه بزرگتر، ماشین بهتر، کار کار کار. یه زمانی به خودم اومدم که دیدم همه چی دارم اما عشق ندارم. و عشق تنها چیزیه که میشه باهاش ادامه داد. و من عشق نداشتم. چرا که آدم طرف مقابلم عاشق نبود. منطقی بود. و نتونست این حس خوب رو تا بی نهایت در من زنده نگه داره و رشدش بده. من یه دختر حساس و عاشق بودم، همونطوریکه این روزا تو می بینی و کنارم یه آدمی بود که کاملا منطقی و با حساب و کتاب رفتار میکرد. این روزا به این فکر میکنم که من یه چیزی حدود  7 سال خواستم بهش عشق رو یاد بدم، اما اون خط قرمز روی همه اونها کشید. یکی یکی. یکی یکی........... 

میدونی چرا این روزا اینقدر به این مسائل فکر میکنم؟ برای اینکه هر وقت میاد تهران من دیوونه میشم. این 20 سال زندگی نکبتی روزی هزاربار مثل پرده سینما از جلوی چشمام رد میشه. بهونه گیر میشم. همش بغض دارم. همش گریه.  

با اینهمه فکر میکنم چقدر خوشحالم که پا روی همه قوانینم گذاشتم و الان با توام. خیلی روزا به این فکر میکنم کاری که میکنم درست نیست. من باید تکلیفم رو روشن کنم، باید از این زندگی بزنم بیرون. راستش به این فکر میکنم که من مرد اداره کردن دو تا رابطه با هم نیستم. گرچه من از رابطه اولم 13 ساله که بریدم و هیچ نقطه اتصالی بهش ندارم. هیچی و تو اینو خوب میدونی. اما فکرم راحتم نمیذاره. 

روز تولدم (اواسط اردیبهشت) تو محل کارم نشسته بودم که دیدم یه سبد گل بزرگ که نمیشد از در بیاریش تو وارد اتاقم شد. دیووووونه.  

یه آقایی سبد رو آورد. من داشتم با تو پشت خط تلفن حرف میزدم. شوک شدم. تو میخندیدی. گفتم دیوونه کار توئه؟ خندیدی. روش نوشته بودی: همسر عزیزم تولدت مبارک. حال غریبی داشتم. نمیدونستم با دیدن این جمله باید چه حسی داشته باشم.  بعدا بهم گفتی اون کلمات رو همین طوری ننوشتی. بهم گفتی رو تک تکش فکر کردی. بهم گفتی تو هم سالها آرزو داشتی که از ته دلت یکی رو همسرت صدا کنی.  

نمیدونم چی پیش میاد بینمون. نمیدونم آخر این قصه به کجا میرسه. اما من فقط از خدا یه چیزی رو میخوام، اونم اینه که یه روز به خود نیام و ببینم همه قوانینم رو زیرپا گذاشتم ولی احساس پشیمونی بکنم.  

تو هر روز وابسته تر میشی. من هر روز عاشق تر. چی میشه آخر این داستان................... 

دوستت دارم - عزیز این روزهای من 

عزيز اين روزهاي من ♥️
شب شده
خسته ام از هياهوي
كار
زندگي
و ....
بهار سرسبز رسيده، بارانهايش بي تابند
مهتاب خودش را پنهان كرده
انگار روح دردمند من و تو بستري أمن ميخواهد از گلبرگهاي مهر
روحمان باليني را ميطلبد تا شايد كمي آرام بگيريم
اگر تو باشي
و مثل ماهتاب مهربان باشي
تمام كوله هاي دردم را زمين ميگذارم
و سر اين روح پردرد را بر سر زانوي مهربانت مينهم
تا شكوفه بزند دلم
تا بهارم مثل قبلها
ديگر پاييز نباشد ...♥️

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد