یه آخر اردیبهشت فراموش نشدنی

یه آخر اردیبهشت فراموش نشدنی

از اولین روزی که تعطیلات عید تموم شد به من گفتی ما با هم اردیبهشت یه سفر یه روزه میریم شیراز. من   و تا محقق شدن این مهم  یکماهی طول کشید و بالاخره تو به من گفتی که 31 اردیبهشت با هم میریم سفر.  کلی شوخی و خنده و حالا چی بپوشم و چند تا چمدون جمع کنم و .... داشتیم.   

روز سه شنبه با کلی ذوق، بلیطامونو دادی دستم و گفتی پیش تو باشه، اسم من، کنار اسم تو. فکرشم منو از ذوق میکشت. با یه پرواز مشترک. کنار هم. روی دوتاصندلی، با یه هدفون مشترک آهنگ گوش کردن و .... اینا چیزایی بود که از لحظه ای که بلیط رو دستم گرفتم بهش فکر میکردم.  

حالا دیگه رفته بودم تو مرحله چی بپوشم. کلی مانتو درآوردم. کلی ذوق داشتم، کلی هیجان. تا بالاخره یه ست مناسب انتخاب کردم که خیلی شیک باشه، خیلی اسپرت و تو خوشت بیاد. واااااااااااای که کی پنجشنبه میشد.  

چهارشنبه شب هردو از هیجان خوابمون نمیبرد. تو خونه خودت. من خونه خودم.  ساعت یک و نیم برام نوشتی بریم بخوابیم؟ صبح خواب می مونیماااااااا . و خوابیدیم.  

صبح از خواب بیدار شدم. به عشق تو موهامو سشوار میکردم. به عشق تو ریمل زدم. به عشق تو آماده شدم. دچارهیجان عجیبی شدم.  ساعت به 6 صبح نزدیک میشد. تو اومدی. بالاخره اومدی. میز صبحانه رو چیده بودم.  صبحانه رو باهم خوردیم. شیطون شده بودی. چشات برق عجیبی داشت. ساعت هفت و نیم رفتیم سمت فرودگاه. قلبم تندتندمیزد. با هیجان. تو هواپیما که نشستیم ساعت یک ربع به نه بود. یه صندلی دنج دونفره. ردیف 14 . هدفونم رو درآوردم. یکی تو گوش تو. یکی تو گوش خودم. محکم دستمو گرفته بودی. چشاتو بسته بودی و یکی یکی آهنگامونو گوش میدادیم با هم.  از ناجی فرمان فتحعلیان شروع کردیم. رفتیم رو سون باند. بعد احسان خواجه امیری که هر دو عاشقشیم. و روی آهنگای احسان موندیم. من و تو هزارتا وجه تشابه داریم. هزارتا و  دیگه این روزا وقتی یه جدیدش رو کشف میکنیم فقط بهم نگاه میکنیم.  

بالاخره رسیدیم شیراز. شهر عشق. شهر حافظ. حافظ که من عاششششقشم. یه راست از فرودگاه رفتیم حافظیه. این چهارمین باری بود که میومدم شیراز. اما این شیراز خیلی برام فرق میکرد. خیلی. مثل همیشه سر مقبره حافظ بهم ریختم. اما سعی کردم خودمو کنترل کنم که تو متوجه نشی. دل نمیکندم از حافظ. رفتیم تو محوطه اش کلی قدم زدیم. کلی ازم عکس گرفتی. کلی عکس سلفی گرفتیم باهم. (حواست باشه داری قوانینت رو زیرپا میذاری) آقای قانون   بالاخره بعد از یک ساعت و نیم تو حافظیه بودن دل کندیم و ازش اومدیم بیرون. بهم گفتی باید حتما بری بازار شیراز. گفتی یه کار مهم داری. من میدونستم کار مهمت چیه. اما دلم نمیخواست انجامش بدی. میدونستم میخوای بری برای من کادوی تولدم رو بگیری. اما راستش دلم نمیخواد این رابطه مادی بشه. شایدم دلم میخواد همه چیز سروقت خودش انجام بشه. و یا شایدم اینکه واقعا به این فکر میکردم که تو روز تولدم رو برام سورپرایز کردی با اون گل قشنگ و ناهار خاطره انگیز و دیگه کافیه. اما تو که زیر بار نمیری. خدانکنه دلت بخواد کاری رو انجام بدی، هیچکس حریفت نمیشه.  

خلاصه بعد از حافظیه رفتیم باغ جهان نما. چقدر خندیدیم. چقدر عکس گرفتیم. چقدر دلم میخواد یکی از عکسای دونفرمون رو پروفایل کنم. چقدر عکسامون قشنگ شده. از اونجا که دراومدیم یه راست رفتیم خیابان ملاصدرای شیراز. یکم راه رفتیم. یکم مغازه ها رو زیر و رو کردیم. یهو تو یه انگشتر انتخاب کردی و گفتی اینو دلم میخواد برات بگیرم. گفتی این شبیه گردنبندیه که برات گرفتم. خنده ام گرفته بود از دستت. مثل خودم عجول، مثل خودم کم طاقت.  

الان که دارم اینا رو مینویسم کلی خنده تو چهره امه. یادم می افته اون روز رو.  رفتیم تو مغازه. بهت گفتم این انگشتر خیلی گرونه بذار یه چیز دیگه برداریم. یه چیز دیگه انتخاب کردیم  و دیدیم در نهایت خیلی اختلاف قیمت نداره. با اینکه من اون یکی رو بیشتر دوست داشتم ولی اونی رو که تو دوست داشتی برداشتم.  یه رینگ ظریف با هفت تا برلیان کوچولو روش.  دوستش داشتم. چون تو خریده بودی. 

خیالت راحت شد. نفس راحت کشیدی. گفتی دستت نمیکنی انگشترت رو. گفتم نه بذار شب که رسیدیم تهران. از خیابان ملاصدرای شیراز  تا رسیدن به رستوران دالاهو که بنا به سفارش جناب طلافروش قرارشد ناهار رو توش بخوریم چهل دقیقه ای طول کشید. من کلی جیک جیک کردم کنار گوشت. تو کلی عاشقی. 

مدام بهم میگفتی اون چی بود که شیراز میخواستی بهم بگی؟ گفتم صبر کن الان وقتش نیست. میگم بهت. وارد باغچه ای شدیم که قرار بود ناهارمون رو اونجا بخوریم. خاطره انگیزترین ناهار این دوره ده ماهه آشنائیمون رو.  سفارش غذا رو که دادیم. گفتم خوب حالا نوبت منه.  کادوی تولدت رو درآوردم و بهت دادم. بهت گفتم این اون چیزی بود که دلم میخواست تو شیراز بهت بدم. به چند دلیل. 

اول اینکه این اولین سفر طولانی ماست که کلی خاطره انگیزه و دلم میخواست این رو هم تو دلش جا بدم. 

دوم بخاطر موقعیت تو دلم میخواست خیلی زودتر از تولدت کادوتو ببری خونه که برات مشکلی پیش نیاد. 

بعدش هم اینکه همونطور که تو دلت میخواست تو شیراز منو سورپرایز کنی، منم دلم میخواست اینکارو برات تو شیراز انجام بدم.  

تا کادوتو باز کنی، قلبم تند و پرهیجان میزد. خداکنه خوشت بیاد از کادوت. بازش کردی. گفتی دوستش داری. گفتی خیلی شیکه. کادوت یه ساعت بود. که من فکر میکنم اصلا برای تو طراحیش کردن. تجسمت میکنم با یه کت و شلوار طوسی، یه پیراهن سفید، موهای جوگندمیت که براشون میمیرم، و این ساعت که بند رولکس دورنگش دور مچ دست تو محشر میشه.  

کی میرسه اون روز که من ببینم این ساعت رو دور مچ دست قشنگت........................... 

بعدازظهر ساعت 5 از سمت دالاهو راه افتادیم به سمت فرودگاه،  پروازمون با 50 دقیقه تاخیر ساعت 9 شب به سمت تهران بالاخره انجام شد. یه روز بسیاربسیاربسیار خوب و خاطره انگیز باهات داشتم. تو این سفر فهمیدم تو خیلی خوش سفری، خیلی جنتلمن، و اینکه روی خیلی از قوانینت بخاطر من پا میذاری. خیلی هیجان زده ام کنارت. اینقدر عکسای دونفرمون رو دوست دارم که نگوووووووووو. بهم گفتی تو که نصف دنیا رو گشتی، تو که اینهمه سفر داخلی رفتی میدونی چی اینقدر هیجان زده ات کرده برای این سفر یه روزه؟ گفتم آره میدونم.اون چیزی که منو هیجان زده کرده عشقه، تویی. و تو گفتی من هم به همین خاطر اینقدر هیجان دارم برای این یک روز باتو بودن.  

ساعت ده ونیم شب رسیدیم خونه. خیلی خسته بودیم. اما خیلی هیجان زده و پر انرژی. حال دل هردومون خوب بود. خیلی چیزا تو این سفر از تو دستم اومد و سبب شد که من با مجهولات مغزم کنار بیام. راستش خیلی دلم نمیخواد وارد حریم تو بشم. بنابراین خیلی چیزا ممکنه که تو ذهنم مجهول بمونه، اما نزدیکی با تو سبب میشه من کم کم با خودم کنار بیام. 

صبح زود جمعه از پیش من رفتی. جات حسابی خالی بود. برق انگشتری که تو لحظه آخر دستم کردی و نوک انگشتامو بوسیدی. گاهی اوقات فکر میکنم تمام توانت رو به کار گرفتی که منو روزبروز بیشتر بیچاره خودت بکنی و موفق هم شدی. 

جمعه، شنبه و یکشنبه رو ازت خبر نداشتم. چون شنبه رو هر دو مرخصی گرفته بودیم. غروب یکشنبه حسابی کم آورده بودم. صبح دوشنبه زنگ زدی. خسته بودی. از این فرصت کوتاه استفاده کرده بودی و یه سری به برادرت زدی. دوشنبه صبح که زنگ زدی، من کلی دلتنگت بودم. خواستم گله نکنم اما نمیتونم. گله میکنم ازت، از دوریت، از نبودنت. عصر دوشنبه که اومدی دیدمت عکسای سفرت رو نشونم دادی. 

یه بغض عجیبی دارم. عکسای سلفیتو دیدم با خانواده ات. عین همون عکسایی که با من گرفتی. یهو بغض کردم. حالم گرفته شد. یکم محاسباتم بهم ریخت. تو بلافاصله فهمیدی. بهم گفتی باور کن اینا فقط عکسه که هیچی توش نیست. فقط عکس. نمیخواستم باهات بحث کنم. نمیخوام یه خاطره خیلی خوب رو با جروبحث های الکی خراب کنم. اما چیزی که واقعیت داره اینه که همونجا پیش خودم گفتم دیگه هیچوقت باهات عکس سلفی نمیگیرم. کاری رو نمیکنم باهات که کس دیگه ای هم باهات انجام میده. به روی تو نیاوردم اما انگاری همه خوشی اون سفر برام از بین رفت. یجوریم.  

بهم گفتی: من با صداقت تمام گوشیمو بهت دادم، بهت گفتم خوبه. هیچوقت بهم دروغ نگو. همینجوری خوبه. بهم گفتی اینا فقط عکسه. هیچی توشون نیست. باور کن. ولی من واقعا بهم ریختم. نمیدونم آخر این قصه چی میشه. مثل بهار شده رابطمون.  پایه هاش خیلی قوی شده. هیچ چیزی نمیتونه به این راحتی بلرزوندش. هیچ چیزی نمیتونه از بین ببردش. اما من واقعا دلم نمیخواد وسط یه رابطه ای باشم که همه چیزش خوب و سرجاشه.  

گیجم.  دیشب تو آخرین لحظه ای که باهام صحبت میکردی گفتی، میدونم از دیدن عکسا ناراحتی، اما باور کن مسائل بسیار مهم تری با اومدن تو، توی زندگی من از بین رفته. این فقط یه عکس بود. صرفا یه عکس.  بهت گفتم باشه. امااااااااااااااااااااااااااااااا ........ (دوستت دارم- لعنتی دوست داشتنی)

زندگی قبل تو با من بد بود
سرد و خسته بین مردم بودم
من به هرکسی رسیدم غم داشت
من همیشه عشق دوم بودم
یه نفر قبل من اینجا بوده
که من از خاطره هاش ترسیدم
این گناه من نبوده که تورو
یکمی دیرتر از اون دیدم
تو با من باش و یه کاری کن بره
یادش از دنیای دیوونه ی من
بذار این خونه بهم حسی بده
که بشه صداش کنم خونه ی من
توی عکسی که ازش جامونده
خیره می شم و دلم می لرزه
چی تو این نگاه غمگین دیدی
که به خنده های من می ارزه
می ارزه
تو نمی تونی برای من یکی
به غریبگی مردم باشی
حق بده من سخت می گیرم به تو
آخه سخته عشق دوم باشی
اگه چند سال زودتر می دیدمت
از گذشته ت دیگه وحشتی نبود
اولین عشق تو می شدم اگه
اگه این زمان لعنتی نبود
تو با من باش و یه کاری کن بره
یادش از دنیای دیوونه ی من
بذار این خونه بهم حسی بده
که بشه صداش کنم خونه ی من
توی عکسی که ازش جامونده
خیره می شم و دلم می لرزه
چی تو این نگاه غمگین دیدی
که به خنده های من می ارزه
می ارزه


نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد