مثل گذشته های دور کاشکی دوستت نداشتم

مثل گذشته های دور کاشکی دوستت نداشتم

هفته ای که گذشت برای من هم خیلی هیجان داشت هم پر از دلخوری و دلتنگی بود. شاید هیجاناتش بخاطر این بود که تمام هفته رو در حال تهیه و تدارک سفر چهارشنبه ام با شهناز بودم به شمال. برای تولد دوستش. و دلخوریهاش هم همش برمیگشت به نداشتن تو. که خودت میدونی هیچ چیزی این روزها نمیتونه اینقدر منو بهم بریزه مگر نداشتنت. 

تو تمام اون هفته رو مشغول تهیه وتدارک سفر آخر هفتتون با خانواده ات بودی. که یکمی هم تو رو به چالش کشیده بود و من ته دلم نگران اینهمه استرسی که تو داشتی و اینقدر نگرانت کرده بود. روز سه شنبه به من گفتی صبح میام دم ترمینال میبینمت. وااااای میخواستم بهت بگم که تو که خواب میمونی آخه چطوری میخوای بیای. قولی نده که نتونی انجامش بدی. تازه یه پیشنهاد جالبتر هم دادی گفتی میام دنبالت، میریم دنبال شهناز و بعد شما رو میذارم ترمینال و برمیگردم. (واین محال ترین جمله ای بود که تو میگفتی و من همون موقع میدونستم امکان نداره انجام بشه) بهر صورت من و شهناز سفرمون رو شروع کردیم. حول و حوش ساعت 9 بود که تو زنگ زدی و گفتی که خواب موندی. گفتی کجایی؟ گفتم الان نزدیک جاجرود. گفتی ببخش من خواب موندم. گفتم اشکال نداره. چیزی نشده. یکم حرف زدیم و تو رفتی. 

تو سفرمون به شمال همه چیز درست سرجا و بموقع انجام شد. همه چیز خیلی خوب. و من همش فکر میکردم تو چرا به من زنگ نمیزنی؟ چرا امروز که من مسافرم تو اینقدر نیستی؟ کارامون نزدیک ساعت 4 تموم شد و ساعت 5 ما درحال برگشت به تهران بودیم. سبکبار و خوشحال. بخاطر شهناز خوشحال بودم. چون تدارک این سفر براش خیلی سخت بود و اینکه همه چیز سرجاش انجام بشه خیلی براش مهم بود که خداروشکر انجام شد.  ساعت 5 بهم زنگ زدی که کجایی؟ گفتم داریم برمیگردیم تهران. گفتی کی میرسید؟ گفتم فکر کنم هشت و نیم شب. گفتی می ایستم ببینمت بعد میرم خونه.   

رسیدیم تهران و دیدمت. یکم گپ و گو کردیم. یکم با شهناز سربه سر هم گذاشتید و خلاصه یه مسیری رو با من اومدی و بین راه منو پیاده کردی با شهناز رفتم و تو هم رفتی. خیلی با دیدنت حال کردم. خیلی. گفتی فردا میام می بینمت. وااااااااای میخواستم بگم تو نمیای. چرا میگی؟ ولی نگفتم! 

صبح پنجشنبه برام پیام دادی که من نمیام  و خوب منم میدونستم عصر مسافر هستی و طبیعیه که بخوای آماده بشی، استراحت بکنی و ... 

بلند شدم رفتم دنبال کارای خودم. و شب هم اومدم خونه آماده شدم برای برنامه فردا صبحانه ای که با دوستام قرار داشتیم. صبح جمعه بیدار شدم،  با وجود اینکه همه دوست داشتن قرارشون رو بذارن برای پارک نهج البلاغه اما من بالاخره موفق شدم برم بوستانی که با تو رفته بودم و کلی خاطره ازش داشتم. کلی حس خوب.  وارد بوستان که شدم لحظه لحظه هایی که با تو داشتم جلوی چشمم اومد. تا بچه ها جمع بشن رفتم کلی محیط اون بوستان رو بالاپایین کردم. همه اون جاهایی که با تو رفته بودم و البته جاهای بیشترش... 

تعلق خاطر خاصی پیدا میکنم نسبت به جاهایی که با تو میرم. خیلی برام عجیب میشن. خیلی مقدس و من احساس امنیت میکنم تو اون جاها. عصر که برگشتیم خونه رسما کم آورده بودمت. رسما کم آورده بودمت. دلتنگی داشت منو خفه میکرد. فردا هم که تعطیل بود. 

مدام به این فکر میکردم که واقعا نمیشد که تو به من یه تک زنگ میزدی و قطع میکردی؟ نمیشد که یه پی ام خالی برام میفرستادی. میدونی همون تراژدی تعطیلات عید داشت تکرار میشد. به همون شکل.  

یادته بعد تعطیلات عید بهت گفتم لطفاااااااا سفر میری منو کلا بی خبر نذار از خودت. یادته؟ گفتم یه آلارمی از خودت به من بده. اما باز هم تکرار همون چیزایی که منو اذیت میکنه. 

بالاخره این شنبه لعنتی تموم شد و یکشنبه از راه رسید. اینقدر دلتنگ بودم که دلم نمیخواست صداتو بشنوم. باهات حرف بزنم. نمیدونم برات پیش اومده؟ دلم نمیخواست از شدت دلتنگی باهات حرف بزنم. پر بودم از بغض و گریه. زنگ زدی یکم صحبت کردیم . رسیدی شرکت.  

عصر اومدی دیدمت. با همه دلخوریم وقتی دیدمت با خودم گفتم چقدر این لعنتی منو درگیر خودش کرده. بهت گله کردم گفتم که اگه 365 روز مملکت ما رو تعطیل اعلام کنند، عین این روزها رو من از تو بی خبرم. یکم دوردور زدیم و من پیاده شدم و تو رفتی. 

بهم زنگ زدی. گفتی از چی دلخوری؟ بهت گفتم نمیخوام راجع بهش حرف بزنم. بهت گفتم یه گوشه از دلخوریمو تو ماشینت بهت گفتم. بهم گفتی هربار میرم سفر و میام اینجوری میشه. گفتی تودنبال روزنه ای برای منفی نگری. بهت گفتم باعثش خودتی! بهت گفتم تو سفر عیدت هم همینکارو کردی. بی خبری مطلق! که قول داده بودی تکرارش نکنی. و دیگه هیچ حرفی برای زدن نداشتم. باور میکنی؟ بهت گفتم دلم برای روزهای تنهاییم تنگ شده.

گفتی حالا که حرفی نداری برای زدن من خداحافظی میکنم. و رفتی. قبلنا وقتی میرفتی، دو دقیقه بعد زنگ میزدی. شاید یکی از چیزایی که خیلی باعث خوشحالی من بود این بود که تو تا مشکل بینمون رو حل نمیکردی، وارد خونه ات نمیشدی. اما دیشب رفتی که رفتی. جالب بود برام. نزدیک مجتمعتون که رسیدی بهم زنگ زدی، گفتی من رسیدم. شب خوبی داشته باشی. گفتم ممنون و تمام! 

صبح دلم نمیخواست از جام بلند شم.  باور کن. پول نقد تو کیفم نبود  و باید از کارتم پول میگرفتم. وگرنه میخوابیدم و ساعت 10 با آژانس میومدم اداره یا اصلا نمی اومدم. اما مجبور شدم بلندشم و بیام اداره. اینقدر دلتنگ بودم و حالم خراب که دیدم اگه باهات حرف بزنم حالتو خوب نمیکنم. ترجیح دادم تلفنم رو خاموش کنم تا متوجه تماس هات نشم. ساعت 10 تلفنم رو روشن کردم دیدم دوبار زنگ زدی و همین! 

الان که دارم اینا رو مینویسم پر بغضم. به فروغ میگم دارمش بیقرارم، ندارمش بیقرارم. کاش میشد برم یه جایی دور از همه این آدمایی که میشناسمشون. راستش میدونی این روزا بشدت به چی فکر میکنم. به اینکه تو فقط منو میخوای در همین حد. به این فکر میکنم که تو هیچ برنامه ای رو برای یکی شدنمون نداری. حتی به فکر خرید خونه ای، یعنی داری زندگیتو می سازی. من برات فقط یه دوستم. یه دوست.  

هر وقت هم که شوخی شوخی حرفای جدی باهات میزنم، تو خیلی واضح منو میپیچونی و راجع به هیچ مسئله جدی ای حرف نمیزنی. از نظر تو همینقدر کافیه. اما من اینقدر برام کافی نیست.  دلم میخواد رابطمون تموم شه. چون میدونم من هر روز بیشتر غرق میشم توی تو و هیچ اتفاقی نمی افته. دلتنگم. پر از بغضم. کم دارمت. خیلی کم دارمت. همین................ 

پی نوشت: 

خونه گرم عشقمون بی تو چه بی فروغه، 

گریه من حقیقی و خنده من دروغه 

روزایی که نیومدی وای که چه حالی داشتم 

مثل گذشته های دور کاشکی دوستت نداشتم 

کاشکی دوستت نداشتم 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد