پایان یه داستان غم انگیز

پایان یه داستان غم انگیز

قدیمیا میگفتن یه سیب رو بندازی هوا، هزار تا چرخ میخوره  تا بیاد رو زمین. شاید معنی این ضرب المثل رو این روزها خیلی خوب درک کردم. اینکه از آخرین باری که این صفحه رو نوشتم تا الان شاید یک هفته گذشته باشه، اما تو این یه هفته چه اتفاقات عجیبی که نیفتاد و البته با دور تند! 

برات گفته بودم که رسما 13 ساله که با همسرم هیچ ارتباط عاطفی ندارم، و همینطور برات گفته بودم که حدود یکسال پیش متوجه شدم با خانمی در ارتباطه. میدونی شاید تو این 13 سال هیچ رابطه عاطفی بین ما نبود، اما من خیلی سعی میکردم ظاهر زندگیمو حفظ کنم، تمام کسانی که مارو از نزدیک میشناختن شاید اگه یه روزی بفهمن که ازهم جدا شدیم شوک بشن چون براشون خیلی غیرقابل باوره. شاید بخاطر اینکه هیچوقت ما بهم بی احترامی نکردیم، و هر دو یه وظایفی رو در برابر هم انجام میدادیم. مثل دوتا همخونه با یک سری تعهدات ننوشته.  

اما واقعیتش اینه که وقتی چندوقت پیش متوجه شدم که زیر زیرکی داره چکار میکنه، اون رشته باریکی که بینمون بود تو قلب من پاره شد. رشته تعهد، رشته احترام، اینکه من همیشه فکر میکردم چقدر این آدم ساده است، چقدر رو راسته، و.... و حالا میفهمم من چقدر احمقم که فکر میکنم همه آدما اینقدر روراست و واقعی هستن! 

بهر حال من تو این یکسال اخیر خیلی سعی کردم با خودم کلنجار برم برای اینکه همینطوری بمونه همه چیز بینمون اما نشد! هر بار اومدنای اون فقط یه چیز رو به من نشون میداد و اون اینکه من با پذیرشش به این شکل بیشتر از پیش به خودم، شعورم و غرورم توهین میکنم.  حالا دیگه هیچ جوره نمیتونم با این آدم کنار بیام.  

دائم به خودم میگم چرا موندی؟ تو خودت میذاری بهت توهین بشه! چرا تمومش نمیکنی؟ خوب راستش یکم میترسم. جمعه که از خونه مامانم اومدیم خونه خودمون، بالاخره دل رو به دریا زدم و بهش گفتم. گفتم دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم. بهش گفتم تمام ارزیابی هامو کردم و بیشتر از این موندن تو این زندگی فقط باعث میشه که بیشتر بهم توهین کنیم. بیشتر بهم بی احترامی کنیم. و همه این کارهایی که تو این سالها نکردیم، رو انجام بدیم. بهش گفتم اگه راضی به طلاق توافقی نشه من از این خونه میرم. میرم و خودمو گم و گور میکنم.  

و اون دائم میگفت چرا دوباره نظرت عوض شد؟ بهش گفتم نظرم عوض نشد، اما هرچه میگذره می بینم دیگه هیچی نیست تو این زندگی. شاید من باید همون 13 سال پیش همه چیز رو تموم میکردم.  راستش من تو این سالها کلی عکس خانوادگی گرفتم برای آینده دخترم؛  برای اینکه اگه یه روز خواست ازدواج کنه کلی عکس کنار من و پدرش (عکس سه تایی) داشته باشه. یعنی خانواده داشته باشه. خیلی سعی کردم که بخاطر اون حداقل دکور خوبی رو داشته باشه این زندگی. اما امروز یبار دیگه متوجه شدم اگه عشق نباشه، اگه یه مرد توی رابطه ات تو رو عاشقانه دوست نداشته باشه، تمام تلاش تو بی فایده است. تمام انرژی که میذاری به هدر میره.  

با دخترم راجع به این موضوع صحبت کردم، کاملا موافق بود با این جدایی و میگفت این کار رو بکن. بهم گفت یادته وقتی این اتفاق افتاد پدرم قول داد که خیلی تو رفتارش تعدیل کنه، اما نکرد. دخترم بهم گفت این بار تمومش کن. و من متعجب از این همه قاطعیت اون، راستش من همین الانم برای پدرم میمیرم و کسی جرات نداره در موردش حرف بزنه، و اینکه این دختر با چنین جسارتی از پدرش میگه خیلی برام عجیبه! چون من هیچوقت وجهه پدرش رو پیشش خراب نکردم. 

تو این یه هفته ای که تصمیم گرفتم جدا شم، خیلی چیزای تازه از همسرم دیدم. روز اول خیلی دپرس بودم، ببین عشق نبود، یا اینکه دوستش داشته باشم، نه!  ولی بهرحال حرف 20 سال زندگی بود. 20 سال زندگی که من خیلی توش تلاش کرده بودم. وتخته گاز رفته بودم و روزی که شروع کردم فکر نمیکردم به اینجا ختم بشه، متوجه ای؟!  یکم ابری بودم. یکم دلم گرفته بود. سعی میکردم خیلی نشون بدم محکمم، اما مدام چشمام ابری بود و یواشکی گریه میکردم. اما یه چیزایی دیدم که تقریبا از روز دوم مصمم شدم برای انجام این کار. و هر روز حالم بهتر از روز قبل میشد.  

امروز رفتم دادگاه. خودم باورم نمیشه. الان که اینجا نشستم حکم طلاقم دستمه. مراحل آزمایش خون، مشاوره، حکم قاضی، تایپ نامه ، تائید حکم همه و همه از ساعت 8 تا 12 طول کشید. قربون مصلحت خدا برم. همه اونجا میگفتن بین 10 تا 15 روز طول میکشه مراحلش اما برای من 4 ساعته تموم شد. میدونی یاد چی افتادم؟ یاد کسایی که میمیرن بعد همه کاراشون تو بهشت زهرا به سرعت انجام میشه، بعد میگن خیلی عجله داشت از این دنیا بره! حالا حکایت منه. فکر کنم خدا میدونست چقدر عذاب کشیدم؛ یا اینکه شاید هم بخواد عذابای من شروع بشه. اما بهرحال تموم شد. اونم با سرعت نجومی. 

روزی که شروع کردم به اقدام برای انجام طلاق، فقط به این فکر کردم که باید دستاتو بذاری رو زانوهای خودت و شروع کنی. من واقعا به امید هیچ کسی این کار رو نکردم. میدونم از قبل خیلی تنهاتر میشم. میدونم با چالش های بیشتری روبرو میشم. اما وقتی بهش فکر میکنم می بینم نگرانی های من تو از دست دادن این رابطه، همش برمیگرده به مادیات ، نه عشق، نه معنویات. 

میدونی منظورم چیه؟ یعنی من نگران دلتنگی هام برای این آدم نیستم، من نگران نبودنش نیستم، من نگران نداشتنش نیستم. نگران روزمرگی های زندگیم هستم. اینکه مثلا از این به بعد ماشین رو خودم باید ببرم تعمیرگاه، پول قبض ها رو خودم باید بدم، خودم باید همه کارهای این مدلی زندگیمو بکنم.  دیروز حتی به این فکر میکردم کیسه برنج رو خودم باید از انباری بیارم بالا. بعد خنده ام گرفت. به خودم گفتم نگران چه چیزای بدردنخوری هستی!   

هر روز که از خونه میام بیرون به خدا میگم، خیلی مواظب من باش. الان دیگه باید بگم خیلی مراقب من و دخترم باش.  

میدونم که به زودی زود به این شرایط جدید هم عادت میکنم. باید قوی باشم.  اما بین همه این حرفا فقط میخوام یه چیزی رو بدونی و اون اینکه من اصلا اصلا اصلا اصلا بخاطر رابطه ام با تو اینکار رو نکردم. و خواهش میکنم خودتو درگیر مسائل من نکن. فکر نکن هیچ مسئولیتی بر عهده تو هستش. هیچی. اینو جدی میگم.  البته خوشحالم که تو بعنوان یه دوست خوب کنارمی. اما این به هیچ معنی ای نیست. در واقع مطمئن باش من درک میکنم که تو زندگی خودتو داری و با خودت چندچندی تو این زندگی. پس اصلا فکر نکن ازت توقع چیزی رو دارم.  

هیچ چیز با قبل فرقی نکرده. هیچ چیز. من همون آدمم باهمون مشخصات.  خدا کنه فردا کارای دفترخونه هم خوب پیش بره و همه چیز تموم بشه. بقول تو که همیشه میگی (انشاا... خیره )

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد