شروع یه زندگی نو

شروع یه زندگی نو

بالاخره بعد از يه تلاش دو روزه من بطور رسمي از زندگي قبليم جدا شدم، اين روزها رفتارهاي همسرم به من خيلي چيزا رو ثابت كرد و البته منو مطمئن تر براي كاري كه انجامش دادم، راستش اين روزا فهميدم بيشتر از هميشه فهميدم من وابسته اين زندگي بودم نه دلبسته، دلم براي هيچ چيز أساسي تو اين روند تنگ نميشه، ديگه راستش نگران چيزاي بيخودي هم كه بودم نيستم، 

اين روزا تو هم خيلي بيشتر از قبل هواي منو داري، در حالي كه من ميفهمم نميخواي چيزي بگي كه نشون بده منو تشويق به اين كار ميكني، اما مدام از همراهي  با من ميگي، واقعااااا ممنونم ازت، اما نميدونم چرا يه حس غريبي دارم اين روزا در مورد تو، 

يجورايي ديگه نميخوام علاقمندتر بكنمت، نميخوام فكر كني دارم از عمد وابسته ترت ميكنم، نميخوام فكر كني كه ميخوام از زندگيت جدات كنم، و اين خيلي سخته كه بي نهايت كسي رو دوست داشته باشي اما اين احساست رو در خودت خفه كني،

بهم گفتي به دخترت بگو مثل يك پدر كنارشم، بعد پرسيدي گفتي؟ گفتم نه! حس كردم ناراحت شدي، راستش من نميخوام اون بچه براي خودش افسانه ببافه، چون اين جمله خيلي تعهدات پشتش خوابيده، راستش اون گه گاهي برأي من يه خانواده ٤ نفره رو ترسيم ميكنه، من و تو و خودش و دختر تو! و من از كنار اين خيالباقي هاش ميگذرم، بي هيچ حرفي! بنابراين نميخوام اين دلگرمي ها رو بشنوه و حسابي روش باز كنه، بهرحال اون يه دختربچه است و باور ميكنه، شايد بايد باور كنه كه از اين به بعد منم و خودش، فقط من و خودش! و اين شايد تلخ باشه اما واقعيت داره، چون همينطوري كه بهت گفتم هيچ اتفاق جديدي قرار نيست بيفته، و زندگي همچنان در جريانه، تا چه پيش آيد....

ولي من دوستت دارم، عزيز اين روزهاي من 

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد