خسته ام از نداشتنت، نبودنت، ندیدنت

خسته ام از نداشتنت، نبودنت، ندیدنت

اينقدر همه چيز تو زندگيم بالا و پايين ميشه كه گيجم، يه روز خوب، يه روز بد، يه لحظه اروم، يه لحظه متلاطم، اين روزها خيلي بهم ريختم، خيلي و نوسانات رابطه ام با تو بيشترش ميكنه ، دو هفته پيش يكم جدي باهام صحبت كردي، از همه چيز و اينكه چه كار بايد بكنيم براي رسيدن من به ارامش بيشتر، به اينكه تو هستي كنارم تا من آرومتر بشم تو اين آشفته بازار ذهني و روحي، كه قول دادي تو زندگيم كمكم كني، كه از اين به بعد حرف حرف توئه و من چقدر مست ميشم از اينكه حرف حرف تو باشه، چقدر خوبه حس كنم بعد اينهمه سال براي يكي زن باشم، خسته شدم تو اين زندگي لعنتي از بس مرد بودم، از بس من به همه چيز فكر كردم، دلم ميخواد جاي خودم باشم، جنس لطيفي كه زنونگي كنه، يكي مرد خونه اش باشه، 

شايد فردا بنويسم بقيه اش رو 

امروز سه روزه که از نوشتن مطالب بالا میگذره و من دستم به قلم نمیره برای نوشتن. اون روزایی که این حرفا رو بهم زدی روزای خیلی خوبی بود. ما بعدش یه سینمای سه نفره با هم رفتیم. من و تو و دخترم. اونشب اونقدر خوش گذشت که حد و حساب نداشت، همش فکر میکردم با تو وارد یه دنیای جدید شدم. یه زندگی جدید. یه شروع نو.  چقدر دخترم دوستت داشت. چقدر با هم حال کردید و فردای اون روز من وتو یه شمال دونفره با هم رفتیم. یه شمال نصفه روزه اما به اندازه یک هفته خوش گذشت. چقدر خندیدیم توی اون سفر و چقدر به من خوش گذشت. عکسای تو ، توی این سفر با سفر شیراز خیلی فرق داشت. رها بودی. تمام عکسات سرشار از لبخند از ته دل بود. ومن چقدر حس خوبی دارم با دیدن اون عکسا.

تو راه برگشت از شمال بهت گفتم چرا به حساب من پول ریختی؟ چی شد که اینکارو کردی؟ و تو گفتی برای اینکه از این به بعد من مرد زندگیتم . که از این به بعد حس نکنی تنهایی و یک قطار حرفای قشنگ. یعالمه نوید روزهای طلایی اینده. اون روز بهم گفتی از این به بعد ماهی یکبار با هم میریم هایپر خریداتو میکنی، هرماه این پول رو به حسابت میریزم،  چقدر دوست داشتم این مدل حرف زدناتو. چقدر دوست دارم زن بودن برای تو رو (اه این بغض لعنتی کی میخواد دست از سر من برداره)؟ چقدر اشک تو دل منه مگه که تموم نمیشه؟ ..... اون روز گفتی از این به بعد حرف حرف منه.  گفتی آروم آروم زندگیتو مدیریت میکنیم. گفتی کم کم باید بفکر عوض کردن ماشینت هم باشیم. بهت گفتم تو خودت گرفتاری تو زندگیت. گفتی هیچ ربطی نداره. بذار من همه چیز رو درست میکنم. یکم از دوستات برام حرف زدی و روابط عاشقانشون. کلی با هم خندیدیم. وقتی از ماشینت پیاده شدم مست بودم. دو سه روز خیلی عالی رو با تو داشتم. یه عالمه حرفای خوب زده بودی. یه عالمه قولای شیرین.  راستش اصلا جنبه مادی حرفات رو بهش فکر هم نمیکردم. ولی این مسئولیتی رو که رو شونه هات حس میکردی رو دوست داشتم. این یعنی داری به من فکر میکنی. اونشب تو رفتی و من فرداش مست از حضور تو و بودن تو، با کلی انرژی رفتم اداره. حس خوبی رو داشتم. شاید بعد از 20 سال زندگی زناشویی با همسرم که هیچوقت حس نمیکردم میتونم بهش تکیه کنم، حالا حس میکردم کسی هست که تکیه گاه من بشه. کسی هست که اون نگران نگرانیهای مردونه زندگی بشه و من بتونم کنارش عاشقی کنم. عصر روز شنبه بهم زنگ زدی که بیا دم در خونه اتم. هرچی اصرار کردم بیا بالا یه چایی بخور گفتی نه! گفتم حالا که با دخترم آشنا شدید بیا، گفتی نه!  رفتیم باهم نشستیم تو یه کافی شاپ و صحبت کردیم. گفتی امشب آخرین شبیه که با آزادی کامل با همیم. بدون دغدغه. گفتم کاش مسافرت خانواده ات کمی طولانی تر بود. و هر دو خندیدیدم. وقتی منو رسوندی یه عطر بهم دادی. دلم نیومد بازش کنم. چون میدونی که من با هرچیزی که از تو میگیریم کلی عاشقی میکنم اول بعد استفاده اش میکنم. خیلی سورپرایز شدم.

راستش هر اتفاق خوبی که بین ما می افته اونقدر عمرش ادامه دار نیست که من همیشه میترسم. میترسم فردا دیگه مثل امروز نباشه. میترسم عادی شه این رابطه . میترسم از خیلی چیزایی که حتی اونقدر سکرته تو قلبم که نمیخوام اینجا بنویسمشون........

اما اونشب با دادن اون عطر یه حس عجیبی داشتم؛ نمیدونم کارات گاهی اوقات عجیب میشه. سه چهار روز خیلی خوب داشتیم با هم، معمولا هر وقت اینجوریه تو دیگه بعدش به من هیچی نمیدادی، اما حالا این عطر احساس جالبی به من میداد. احساس میکردم تو داری به من فکر میکنی. و این برام حس خوب بود. اینکه تو به من فکر کنی.

یکشنبه خانواده ات از سفر اومدن و خوب باز هم ندیدنا و کم دیدنا و .... شروع شد. از شنبه تا سه شنبه ندیدمت.  سه شنبه اومدی دم کلاس زبان دخترم، سه تایی رفتیم یه دور با هم زدیم ، یه آبمیوه خوردیم و تو منو دم ماشینم پیاده کردی و رفتی. الان که اینا رو مینویسم شش روزه همدیگه رو ندیدیم و تو میدونی که من وقتی تو رو نمی بینم چقدر کلافه ام. چقدر حالم بده. اما باز هم تکرار میشه این ندیدنها.

میدونم

میدونم اونقدر گرفتاری این روزا بابت کارات، اونقدر درگیر و بی حوصله ای از اتفاقات غیرقابل پیش بینی که تو محیط کارت افتاده و ناخودآگاه موجش تو رو هم گرفته،اما با همه این حرفا من کم دارمت و حس میکنم تو میتونستی کنار همه گرفتاریات برای من وقت بذاری.  اینکه تو دلتنگ من نیستی کلافه ام میکنه. دلم هیچی نمیخواد. دلم میخواد پولتو برگردونم به حسابت. دلم میخواد برم گم و گور بشم و از دست این عشق که ذره ذره داره منو آب میکنه خلاص بشم. لعنتی دلم میخواد باهات زندگی کنم، امان از این بغض لعنتی که به ندرت پیش میاد دست از سر من برداره.

چقدر دلم میخواد تو شبیه حرفات بشی. شبیه حرفای قشنگی که میزنی و من همش امیدوارم یه روز اون روز خوب از راه برسه.  یه روز خورشید هم از پنجره خونه من دیده بشه. یه روز بشه که من صبح ها وقتی چشامو باز میکنم تو رو کناردستم ببینم. یه روز بشه که حال دلم برای همیشه کنار تو خوب بشه.

نمیدونم هنوز اینجا رو میخونی؟ اصلا یادت هست اینجا رو یا نه! اما اگه میخونی تو رو خدا اگه نمیتونی کامل کنار من باشی برو.

برو و بذار من با تمام تنهایی هام کنار بیام.

داشتن تویی که اینقدر خوبی و اینقدر عاشق، وقتی ندارمت مثل مرگه . من ذره ذره تو غصه نداشتنت دارم آب میشم. لعنتی آخه تویی که میگی حالت با من عالیه، پس چرااااااااااااااااااااااااا

چرا اینقدر دست رو دست گذاشتی؟

خسته ام. کاش بمیرم

هرشب که میخوابم دعا میکنم فرداصبح رو نبینم.و چقدر احساس خوبیه رسیدن به این آرزو. راحت میشم. باور کن.........

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد