کاش به خود واقعی ام نزدیک بشم.........

کاش به خود واقعی ام نزدیک بشم.........

راستش الان که اینا رو می نویسم، خودم متعجبم از اینهمه تغییر احساسی که در من بوجود آمده. این روزها اونقدر با تو بالا و پایین داشتم که نوشتن هم در موردش اذیتم میکنه، میخوام از امروز خودم باشم. خود واقعی ام که یکساله ازش فاصله گرفتم. خیلی حس بدیه که یکسال با همه توانت، با همه قلبت به ینفر عشق بورزی و زندگیت رو به پاش بریزی، اونم بر این اساس که فکر کنی اونهم عاشقه، اونهم بشدت درگیر احساساتشه با تو، اما بعد ببینی که همه تصوراتت غلط از آب دراومده.

آدما ما رو برای خودشون میخوان، برای اینکه حال دلشون رو با ما خوب کنن، و بعد تو نباید توقع داشته باشی که حال دلت هم خوب بشه. بعد از جدا شدن از زندگی قبلیم متوجه شدم که اون چیزی که تو میخواستی از این روابط فقط و فقط یه دوستی ساده بوده، گرچه مدعی هستی که نه! اما همینه.

نمیخوام راجع بهش بنویسم، نمیخوام بحث کنم چون مسلما تو اونقدر ماهری تو سخنوری که من مقلوبت میشم همیشه. همونطوری که تا الان شدم.

برای همین تصمیم گرفتم که خودم باشم و هرچیزی رو که منو بیاد تو میندازه از خودم دور کنم. دیشب انگشتر و گردنبندی رو که بهم داده بودی و من از خودم جداشون نکرده بودم رو، از دست و گردنم درآوردم.  مدتها بود که هر وقت دستم به سوی گردنم پیش میرفت با لمس اون گردنبند یاد ولنتاین پارسال می افتادم که تو با چه عشقی برام خریده بودیش، یا با دیدن انگشتر تو دستم یاد سفر اصفهان و اتفاقات خوبی که من با وقوع هر کدومشون فکر میکردم که ما روزبه روز داریم به هم نزدیک میشیم.

دلم برای سادگیهای خودم میسوزه. پریشب که بهت گفتم واقعا باید تموم بشه اونچه که بینمونه، به پهنای صورتت اشک میریختی و میگفتی دارم دق میکنم از فکر نداشتنت. اما از طرفی، هیچ اتفاق خوبی در راه نیست و  ولش کن.............

حالا دیگه من دلم نمیخواد باتو خونه یکی بشم. تو هم قدرت اینو نداشتی که منو تو اوج احساساتم نگه داری، تو هم نتونستی کاری کنی که من تو پیک احساساتم بمونم. پریشب که پیشت بودم به خودم گفتم خوب که چی؟ واقعا که چی؟ نه اینکه بخوام باهات قهر کنم یا مثلا یه رفتارای شبیه به این. نه

الان فکر میکنم که حتی دیگه حاضر نیستم باهات قهر کنم، باهات بحث کنم، یادته بهت چی گفتم؟ بهت گفتم تو زندگیم برای داشتن هیچ چیزی التماس خدا رو نکردم، اما برای داشتن تو خیلی از خدا التماس کردم، از خود توام خیلی تو رو التماس کردم. من عشق تو رو ازت گدایی کردم. شاید همین مسئله باعث شد که تو اونقدر به خودت قره بشی.

اصولا ما خانمها خودمون اونقدر آقایون رو بزرگ میکنیم که امر بهشون مشتبه بشه. و کار به جایی میرسه که دیگه نمیشه جمعشون کرد.

نمیخوام گلایه کنم

نمیخوام حرف بد بزنم

اما واقعا از اتفاقی که در درون من افتاده متاسفم. تو این فرایند خوب که فکر میکنم من چیز خاصی رو ازدست ندادم. چون آدمایی بااین سطح ابراز عشق و لطف خیلی زیااااااااد پیدا میشه. حتی زبون بازتر، حتی به ظاهر عاشق تر. اما پیدا کردن کسی که تا آخرش بخواد باهات بمونه و مردونه پای دوستت دارم هاش بایسته خیلی کمه. خیلی نادره. پس من خیلی چیزی رو از دست ندادم. اما مسلما تو ، توی همه زندگیت نمیتونی هرگز زنی رو پیدا کنی که اینقدر با صداقت و عشق تو رو دوست داشته باشه. و این وسط اونی که ضرر کرد تو هستی.

نمیدونم چه اتفاقی باید بیافته که من دوباره همون من قبل بشم. اما خودم رو میشناسم، یه گوشه ای از قلبم تیره شده تو این رابطه، دلم شکسته از اینکه تو اونقدر خودخواهی که وقتی خواستمت مال من نشدی. تو نمیدونی برای یه زن چقدر سخته که تمام غرورش رو پای رابطه اش بریزه. و من اینکار رو کردم و دست خالی برگشتم.

در نهایت تو در لفافه به من فهموندی که باید منتظرت بمونم، باید بهت زمان بدم، تاتو همه چیز رو درست کنی و ما کنار هم زندگی کنیم.  باورت میشه دیگه دلم نمیخواد. دیگه دلم نمیخواد با تو زیر یه سقف زندگی کنم.

برای خودمم عجیبه. آروم آروم از متن زندگیم دورت میکنم. و برام میشی حاشیه. شاید اینطوری برای خودت هم بهتر باشه. کمتر آزار ببینی از اینهمه دوست داشته شدن. منهم به آرامش بیشتری میرسم.

حالا اینبار تویی که باید تلاش کنی. اگه واقعا این رابطه رو دوست داری. اگه واقعا داشتنش برات مهمه. اما این بار باآدمی طرف هستی که ذهنیت خوبی نسبت به تو نداره. که یه تیکه قلبش رو سیاه کردی. که ازت دلخوره. اینبار کارت خیلی سخته خیلی.

دیشب یه مطلبی رو تو تلگرام میخوندم یاد خودم افتادم:

پدر یک دوربین آنالوگ داشت از این قدیمی ها که فیلم می خورد ، اغراق نکنم پدر هروقت که خواسته نصیحتم کند یکی از مثال هایی که همیشه می زند ماجرای خریدن این دوربین است ، میگفت دختر جان برای داشتن چیزی تلاش کن و همیشه قدر داشته هایت را بدان ، همین دوربین را می بینی فکر میکنی من چجوری خریدمش؟ هر دفعه که پدربزرگت پول می داد تا بنزین بزنم خرده های باقیمانده پول بنزین را کم کم جمع کردم ، یک کیسه بزرگ پر از سکه بردم دادم در مغازه و پول کاغذی گرفتم ،  به پول آن وقت هفتصد تومن این دوربین را خریدم حالا که تو بیست سالت شده من هنوز این دوربین را دارم و هنوز کار می کند ، خلاصه چیزی را که با زحمت پیدا کنی مطمئن باش قدرش را می دانی و هر بار که استفاده می کنی لذتش را می بری ، حالا دوربینت ، ماشینت یا عشقت
حالا که فکرش را می کنم می بینم آن روزی که خریدار احساسات من بودی چقدر ساده لوحانه خودم را حراج زدم ، تا دست دراز کردی دستم را گذاشتم توی دستت ، گفتم مبارکتان باشد آقا خیرش را ببینید ، و آقا خیر باد آورده را ندیدند ، دو روز که گذشت خودم را کنج خانه دیدم که خاک می خورم و آقا پشت ویترین های آرایش کرده و پر زرق و برق دارایی اش را می دهد که یکی را به نامش کنند
شاید اگر همان وقتی که پدر برای صدمین بار ماجرای دوربینش را تعریف میکرد به جای اینکه به تکرارهای پدر کم محلی کنم دو کلام درس زندگی می گرفتم ، امروز زندگی ام پر از کم محلی نبود

وقتی این مطلب رو خوندم یاد خودم افتادم که تا تو منو خواستی من دو دستی خودم رو به تو تقدیم کردم. شاید برای همینه که من اونقدر برای تو اهمیت نداشتم.

باید به خود واقعی ام نزدیک بشم. همین..................

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد