نوشته های درهم و برهم

نوشته های درهم و برهم

نوشته های نوزدهم مرداد:

الان سه شنبه است، نشستم تو كانون زبان، درست ٤ روزه كه تصميم گرفتم تو رو حاشيه زندگيم كنم، يعني زياد بهت فكر نكنم، ٤ روزه كه ديگه انگشتر و زنجيرش كه تو بهم دادي همراهم نيست، ٤ روزه كه وقتي دست به گردنم ميزنم هيچ چيزي حس نميكنم، نميدونم چرا بعد از ٤ روز دوباره بغض كردم، قرارم با خودم اين بود كه متعادل تَر رفتار كنم، اما ....
همه چيز بينمون خيلي عاليه، خيلي. شايد تو فكر ميكني كه من آرومم ولي در واقع در من يه چيزي كمرنگ شده، اونهم شدت خواستن تو....
راستش چند روز پيش تو دوباره يه پولي به حساب من ريختي، يه اتفاقي أفتاد و اون اين بود كه حس من بعد از ريختن اين پول پررنگ تَر نشد، من خوشحال شدم .... ميدوني چرا؟! چون يبار ديگه به خودم ثابت شد تو رو براي خودت ميخوام. تو رو براي هود خودت ميخوام. بهت گفتم دلم نميخواد هيچي بينمون باشه و تو گفتي هيچ چيزي نيست جز دوست داشتنمون. در تو هيچ چيزي نسبت به من عِوَض نشده. هيچ چيز. اما من ياد گرفتم از توهمات فانتزي خودم دست بردارم. تو منو همينقدر ميخواي. همين اندازه. تا همين جا. پس منم بايد باد بگيرم كه تا هرجا تو ميخواي براي خودم داستان سازي كنم....
اما هنوز يه چيزايي به قوت خودش باقيه. اينكه اون شبي كه فهميدم صبح زود مياي پيش من، شبش عميق خوابيدم، چون فكر ميكردم تو فردا صبح مال مني، فهميدم هنوز هم با فكر اينكه دارمت مست ميشم. من فهميدم هنوز هم تو رو عاشقونه دوست دارم، و فكر كردن اينكه إحساسم رو به تو كم كنم، همونقدر سخته كه شنا كردن در خلاف جهت آب. همين ...!

 

امروز 24 مرداد :

هفته پیش رو خیلی دوست داشتم، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه و جمعه اومدی دیدمت. یه هفته طلایی. دیگه واقعا نمیدونم چه احساسی دارم . این روزها گیجم یکم. همه چی بینمون خوبه. حس دلتنگی های من کمتر شده. تو یجوری منو نگاه میکنی مثل علامت سوال. انگار خودت هم متوجه یه تغییراتی در من شدی. پنجشنبه صبح قرار بود با هم بریم صبحانه بیرون. روز قبلش تو چیزی نگفتی، منم نگفتم. انگار که دیگه مهم نیست. انگار فکر میکنم اون که نمیخواد چرا من اصرار کنم. صبح پنجشنبه بهم زنگ زدی که کجایی؟ گفتم تجریش. تعجب رو تو صدات میدیدم. گفتی تجریش؟!  گفتم آره. خوب قرار بود تو بیای صبحانه بریم بیرون نیومدی منم خودم اومدم. گفتم برم یه تجریش گردی حسابی. که بماند تجریش گردی من به ماجرای گندم وعلی ختم شد که تو خودت در جریانشی.

حالم خوب نیست. حوصله ندارم بقیه اش رو بنویسم. شاید یه روز دیگه............

 

بی منی در همین حوالی به لبخند
و من در خیالت به خوابی خام خندان،
خوابی مشوش و شوخ
چونان نگاهی که در شعور شورزارم
بی هیچ وحشت از نرستن
بذر دوستی می پاشاند،
و دلخوش داشت
نه به این وامانده از سرور و ساز
که به شعفی فرادست
دورتر از هر بوسه ای به قربانگاه عشق
و  گنگ تر از منی به خوابگاه نرسیدن،
نرسیدن به تویی که
به بالینم
تا به ابدیت بیداری

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد